<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9017691</id><updated>2011-05-17T21:04:42.333-07:00</updated><title type='text'>مدیرمدرسه</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://book007.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9017691/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://book007.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>book007</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08760074752046619443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>1</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9017691.post-109963103194119850</id><published>2004-11-04T20:57:00.000-08:00</published><updated>2004-11-04T21:03:51.940-08:00</updated><title type='text'>بنام خداوند بخشنده مهربان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;               &lt;br /&gt;مدير مدرسه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱&lt;br /&gt;﻿از درکه وارد شدم سيگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم .همين طوری دنگم گرفته&lt;br /&gt;بود قد باشم . رييس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای روی دستم مکث&lt;br /&gt; کرد و بعد چيزی را که می نوشت ، تمام کرد ومی خواست متوجه من بشود که&lt;br /&gt;رونويس حکم را روی ميزش گذاشته بودم . حرفی نزديم .رونويس را با کاغذهای&lt;br /&gt;ضميمه اش زيروروکرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانيت گفت :&lt;br /&gt;-«جانداريم آقا . اين که نمی شه ! هر روز يه حکم می دند دست يکی می فرستنش&lt;br /&gt;سراغ من ... ديروز به آقای مدير کل ....»&lt;br /&gt;حوصله اين اباطيل را نداشتم . حرفش را بريدم که :&lt;br /&gt;-«ممکنه خواهش کنم زير همين ورقه مرقوم بفرماييد ؟»&lt;br /&gt;و سيگارم را توی زيرسيگاری براق روی ميزش تکاندم . روی ميز پاک و مرتب بود .&lt;br /&gt;درست مثل اتاق همان مهمان خانه ی تازه عروس ها .هر چيز به جای خود و نه يک&lt;br /&gt;ذره گرد . فقط خاکستر سيگار من زيادی بود .مثل تفی در صورت تازه تراشيده ای&lt;br /&gt;.... قلم را برداشت و زيرحکم چيزی نوشت و امضاء کرد و من از در آمده&lt;br /&gt;بودم بيرون .خلاص .تحمل اين يکی رانداشتم .با اداهايش .پيدا بود که تازه رئيس&lt;br /&gt;شده . زورکی غبغب می انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می زد .&lt;br /&gt;انگار برای شنيدنش گوش لازم نيست . صدو پنجاه تومان در کار گزينی کل مايه گذاشته&lt;br /&gt;بودم تا اين حکم را به امضاء رسانده بودم .توصيه هم برده بودم و تازه دوماه هم دويده&lt;br /&gt;بودم . مو ، لای درزش نمی رفت .می دانستم که چه او بپذيرد ، چه نپذيرد ،&lt;br /&gt; کارتمام است . خودش هم می دانست .حتما هم دستگيرش شد که با اين نک و نالی&lt;br /&gt; که می کرد ، خودش را کنف کرده .ولی کاری بود و شده بود.در کارگزينی کل ،&lt;br /&gt;سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عريضه رونويس را به رويت رييس فرهنگ&lt;br /&gt;هم برسانم تازه اين طور شد .وگر نه بالی حکم کارگزينی کل چه کسی می توانست حرفی&lt;br /&gt; بزند ؟ يک وزارت خانه بود و يک کارگزينی !شوخی که نبود .ته دلم قرص تر از&lt;br /&gt;اين ها بود که محتاج به اين استدلالها باشم .اما به نظرم همه اين تقصيرها از اين سيگار&lt;br /&gt; لعنتی بود که به خيال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل جديدم&lt;br /&gt;در بياورم . البته از معلمی ، هم اقم نشسته بود .ده سال « الف .ب.»&lt;br /&gt; درس دادن و قيافه های بهت زده ی بچه های مردم برای مزخرف ترين چرندی که می&lt;br /&gt; گويی ... و استغناء با غين و استقراء با قاف و خراسانی و هندی و قديمی ترين&lt;br /&gt; شعر دری و صنعت ارسال مثل و رد العجز ... و ازاين مزخرفات ! ديدم دارم&lt;br /&gt;خر می شوم . گفتم مدير بشوم . مدير دبستان ! ديگر نه درس خواهم داد&lt;br /&gt;و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلاف وقت ، در امتحان تجديدی به هر احمق بی&lt;br /&gt;شعوری هفت بدهم تا ايام آخر تابستانم را که لذيذترين تکه ی تعطيلات است ، نجات داده&lt;br /&gt; باشم . اين بود که راه افتادم . رفتم و از اهلش پرسيدم . از يک کار چاق کن.&lt;br /&gt;دستم را توی دست کارگزينی گذاشت و قول و قرار و طرفين خوش و خرم و يک&lt;br /&gt; روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم وارسی ، که باب ميلم هست يا نه .&lt;br /&gt;ورفتم .مدرسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه ی کوه تنها افتاده بود و آفتاب رو&lt;br /&gt;بود .يک فرهنگ دوست خر پول ، عمارتش را وسط زمين خودش ساخته بود و بيست و&lt;br /&gt;پنج سالهدر اختيار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده ها&lt;br /&gt;کوبيده بشود و اين قدر ازين بشودها بشود ، تا دل ننه باباها بسوزد و برای اينکه راه بچه&lt;br /&gt;هاشان را کوتاه بکنند ، بيايند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمين&lt;br /&gt;يارو از متری يک عباسی بشود صد تومان . يارو اسمش را هم روی ديوار مدرسه&lt;br /&gt;کاشی کاری کرده بود . هنوز درو همسايه پيدا نکرده بودند که حرف شان بشود و&lt;br /&gt; لنگ و پاچه ی سعدی و بابا طاهر را بکشند ميان و يک ورق ديگر از تاريخ الشعرا را&lt;br /&gt;بکوبند روی نبش ديوار کوچه شان.تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا .از&lt;br /&gt; صد متری داد می زد که توانا بود هر .... هر چه دلتان بخواهد ! با شير&lt;br /&gt; و خورشيدش که آن بالا سر ، سه پا ايستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می کرد&lt;br /&gt; و خورشيد خانم روی کولش با ابروهای پيوسته و قمچيلی که به دست داشت و تاسه تير&lt;br /&gt;پرتاب ، اطراف مدرسه بيابان بود . درندشت و بی آب و آبادانی و آن ته روبه&lt;br /&gt;شمال ، رديف کاج های درهم فرو رفته ای که از سر ديوار گلی يک باغ پيدا بود روی&lt;br /&gt;آسمان لکه دراز و تيره ای زده بود .حتما تا بيست و پنج سال ديگر همه ی اين اطراف&lt;br /&gt;پر می شد و بوق ماشين و ونگ ونگ بچه ها و فرياد لبويی و زنگ روزنامه فروشی و&lt;br /&gt;عربده ی گل به سر دارم خيار !نان يارو توی روغن بود .- « راستی شايد متری&lt;br /&gt;ده دوازده شاهی بيشتر نخريده باشد ؟ شايد هم زمين ها را همين جوری به ثبت داده&lt;br /&gt; باشد ؟ هان ؟ - احمق به توچه ؟!...»&lt;br /&gt;بله اين فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخر سر هم به اين&lt;br /&gt;نتيجه رسيدم که مردم ،حق دارند جايی بخوابند که آب زيرشان نرود .-« تو اگر&lt;br /&gt; مردی ، عرضه داشته باش مدير همين مدرسه هم بشو .» و رفته بودم و دنبال کار&lt;br /&gt; را گرفته بودم تا رسيده بودم به اينجا .همان روز وارسی فهميده بودم که مدير قبلی&lt;br /&gt;مدرسه زندانی است . لابد کله اش بوی قرمه سبزی می داده و باز لابد حالا دارد&lt;br /&gt; کفاره گناهانی را می دهد که يا خودش نکرده يا آهنگری در بلخ کرده . جزو پر&lt;br /&gt;قيچی ها ی رييس فرهنگ هم کسی نبود که با مديرشان ، اضافه حقوقی نصيبش بشود و ناچار&lt;br /&gt; سرودستی برای اين کار بشکند . خارج از مرکز هم نداشت .اين معلومات را&lt;br /&gt;توی کارگزينی بدست آورده بودم . هنوز « گه خوردم نامه نويسی » هم مد نشده بود&lt;br /&gt;که بگويم يارو به اين زودی ها از سولدونی در خواهد آمد .فکر نمی کردم که ديگری&lt;br /&gt; هم برای اين وسط بيابان دلش لک زده باشد با زمستان سختش و با رفت و آمد دشوارش .&lt;br /&gt; اين بودکه خيالم راحت بود . از همه ی اينها گذشته کارگزينی کل موافقت کرده بود !&lt;br /&gt; دست است که پيش از بلند شدن بوی اسکناس ، آن جا هم دوسه تا عيب شرعی&lt;br /&gt;و عرفی گرفته بودند و مثلا گفته بودن لابد کاسه ای زير نيم کاسه است که فلانی يعنی من ،&lt;br /&gt;با ده سال سابقه ی تدريس ، می خواهد مدير دبستان بشود ! غرض شان اين&lt;br /&gt;بود که لابد خل شدم که از شغل مهم و محترم دبيری دست می شويم . ماهی صدوپنجاه&lt;br /&gt;تومان حق مقام درآن روزها پولی نبود که بتوانم ناديده بگيرم . وتازه اگر نديده&lt;br /&gt; می گرفتم چه ؟ باز بايد برمی گشتم به اين کلاس ها و اين جور حماقت ها .اين بود که&lt;br /&gt; پيش رئيس فرهنگ ، صاف برگشتم به کارگزينی کل ، سراغ آن که بفهمی نفهمی ،&lt;br /&gt; دلال کارم بود .و رونويس حکم را گذاشتم و گفتم که چه طور شد و آمدم بيرون .&lt;br /&gt; دو روز رفتم سراغش . معلوم شد که حدسم درست بوده است و رئيس فرهنگ گفته بوده :&lt;br /&gt;« من از اين ليسانسه های پر افاده نمی خواهم که سيگار به دست توی هر اتاقی سر می کنند .»&lt;br /&gt;و يارو برايش گفته بود که اصلا وابدا ..! فلانی هم چين و هم چون است و مثقالی&lt;br /&gt; هفت صنار با ديگران فرق دارد و اين هندوانه ها و خيال من راحت باشد و پنج شنبه&lt;br /&gt;یک هفته ی ديگر خودم بروم پهلوی او ... و اين کار را کردم . اين بار رييس فرهنگ&lt;br /&gt; جلوی پايم بلند شد که :&lt;br /&gt;« ای آقا ... چرا اول نفرموديد ؟!...»&lt;br /&gt; و از کارمندهايش گله کرد و به قول خودش ، مرا « در جريان موقعيت محل » گذاشت&lt;br /&gt;و بعد با ماشين خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و در&lt;br /&gt;حضور معلم ها و ناظم ، نطق غرايی در خصايل مدير جديد – که من باشم –&lt;br /&gt; کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت  با يک مدرسه ی شش کلاسه « نوبنياد » و يک&lt;br /&gt;ناظم و هفت تامعلم و دويست و سی و پنج تا شاگرد . ديگر حسابی مدير مدرسه شده بودم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناظم ، جوان رشيدی بودکه بلند حرف می زد و به راحتی امر و نهی می کرد و بيا وبرويی&lt;br /&gt;داشت و با شاگردهای درشت ، روی هم ريخته بود که خودشان ترتيب کارها را می دادند&lt;br /&gt;و پيد ابود که به سر خر احتياجی ندارد وبی مدير هم می تواند گليم مدرسه را از&lt;br /&gt; آب بکشد . معلم کلاس چهار خيلی گنده بود . دو تای يک آدم حسابی . توی دفتر ،&lt;br /&gt; اولين چيزی که به چشم می آمد . از آن هايی که اگر توی کوچه ببينی ، خيال&lt;br /&gt;می کنی مدير کل است .لفظ قلم حرف می زد وشايد به همين دليل بودکه وقتی رئيس&lt;br /&gt;فرهنگ رفت و تشريفات را با خودش برد ، از طرف همکارانش تبريک ورود گفت و اشاره&lt;br /&gt;کرد به اينکه « ان شاء الله زير سايه ی سر کار ، سال ديگر کلاس های دبيرستان&lt;br /&gt;را هم خواهيم داشت .» پيدا بود که اين هيکل کم کم دارد از سر دبستان&lt;br /&gt; زيادی می کند ! وقتی حرف می زد همه اش  درين فکر بودم که با نان آقا معلمی&lt;br /&gt;چه طور می شد چنين هيکی به هم زد و چنين سر و تيپی داشت ؟ و راستش تصميم گرفتم&lt;br /&gt;که از فردا صبح به صبح ريشم را بتراشم و يخه ام تميز باشد واتوی شلوارم تيز . معلم&lt;br /&gt; کلاس اول باريکه ای بود ، سياه سوخته . با ته ريشی و سر ماشين کرده ای&lt;br /&gt;و يخه ی بسته . بی کراوات . شبيه ميرزا بنويس های دم پست خانه . حتی نوکر&lt;br /&gt;باب می نمود .و من آن روز نتوانستم بفهمم وقتی حرف می زند کجا را نگاه می&lt;br /&gt;کند . با هر جيغ کوتاهی که می زد هر هر می خنديد . با اين قضيه نمی شد کاری&lt;br /&gt;کرد .معلم کلاس سه ، يک جوان ترکه ای بود ؛ بلند و با صورت استخوانی و ريش&lt;br /&gt; از ته تراشيده و يخه ی بلند آهار دار .مثل فرفره می جنبيد . چشم هايش برق&lt;br /&gt;عجيبی می زد که فقط از هوش نبود ، چيزی از ناسلامتی در برق چشم هايش بود که مرا&lt;br /&gt;واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد .البته مسلول نبود ، تنها بود و در دانشگاه&lt;br /&gt;درس می خواند . کلاس های پنجم و ششم را دو نفر با هم اداره می کردند . يکی&lt;br /&gt; فارسی و شرعيات و تاريخ ، جغرافی و کاردستی و اين جور سرگرمی ها را می گفت ،&lt;br /&gt; که جوانکی بود بريانتين زده ، با شلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که&lt;br /&gt; نعش يک لنگر بزرگ آن را روی سينه اش نگه داشته بود و دايما دستش حمايل موهای&lt;br /&gt;سرش بود و دم به دم توس شيشه ها نگاه می کرد . و آن ديگری که حساب و مرابحه&lt;br /&gt;و چيزهای ديگر می گفت ، جوانی بود موقر و سنگين مازندرانی به نظر می آمد و به&lt;br /&gt;خودش اطمينان داشت .غير از اين ها ، يک معلم ورزش هم داشتيم که دو هفته بعد ديدمش&lt;br /&gt; و اصفهانی بود و از آن قاچاق ها .رييس فرهنگ که رفت ، گرم و نرم از همه&lt;br /&gt; شان حال واحوال پرسيدم . بعد به همه سيگار تعارف کردم . سرا پا همکاری و&lt;br /&gt; همدردی بود .از کاروبار هرکدامشان پرسيدم . فقط همان معلم کلاس سه دانشگاه&lt;br /&gt;می رفت . آن که لنگر به سينه  انداخته بود ، شب ها انگليسی می خواند که برود آمريکا .&lt;br /&gt;چای و بساطی در کار نبود و ربع ساعتهای تفريح ، فقط توی دفتر جمع می&lt;br /&gt;شدند  و درباره از نو . و اين نمی شد . بايد همه ی سنن را رعايت کرد .&lt;br /&gt; دست کردم و يک پنج تومانی روی ميز گذاشتم و قرار شد قبل و منقلی تهيه کنند و خودشان&lt;br /&gt;چای را راه بيندازند . بعد از زنگ قرار شد من سر صف نطقی بکنم . ناظم قضيه&lt;br /&gt; را در دو سه کلمه برای بچه ها گفت که من رسيدم و همه دست زدند . چيزی&lt;br /&gt;نداشتم برايشان بگويم . فقط يادم است اشاره ای به اين کردم که مدير خيلی دلش&lt;br /&gt;می خواست يکی از شما را به جای فرزند داشته باشد و حالا نمی داند با اين همه فرزندچه&lt;br /&gt;بکند؟!که بی صدا خنديدند و در ميان صف های عقب يکی پکی زد به خنده .&lt;br /&gt;واهمه برم داشت که  « نه بابا . کار ساده ای هم نيست ! » قبلا فکر کرده&lt;br /&gt; بودم که می روم و فارغ از دردسر اداره ی کلاس ، در اتاق را روی خودم می بندم و&lt;br /&gt;کار خودم را می کنم . اما حالا می ديدم به اين سادگی ها هم نيست .اگر فردا&lt;br /&gt;يکی شان زد سر اون يکی را شکست ، اگر يکی زير ماشين رفت ؛ اگر يکی از ايوان افتاد ؛&lt;br /&gt; چه خاکی به سرم خواهم ريخت ؟حالا من مانده بودم و ناظم که چيزی از لای&lt;br /&gt;درآهسته خزيد تو . کسی بود ؛ فراش مدرسه با قيافه ای دهاتی و ريش نتراشيده و قدی&lt;br /&gt;کوتاه و گشاد گشاد راه می رفت و دست هايش را دور از بدن نگه می داشت.&lt;br /&gt; آمد و همان کنار د رايستاد . صاف توی چشمم نگاه می کرد . حال او را هم پرسيدم .&lt;br /&gt; هر چه بود او هم می توانست يک گوشه ی اين بار را بگيرد .در يک دقيقه همه&lt;br /&gt; ی درد دل هايش را کرد و التماس دعا هايش که تمام شد ، فرستادمش برايم چای&lt;br /&gt; درست کند و بياورد .بعد از آن من به ناظم پرداختم . سال پيش ، از دانشسرای&lt;br /&gt; مقدماتی در آمده بود . يک سال گرمسار و کرج کار کرده بود و امسال آمده بود&lt;br /&gt; اينجا . پدرش دو تا زن داشته . از اولی دوتا پسر که هر دوتا چاقو کش از&lt;br /&gt; آب در آمده اند و ازدومی فقط اومانده بود که درس خوان شده و سرشناس و نان&lt;br /&gt;مادرش را می دهد که مريض است و از پدر سال هاست که خبری نيست و ...&lt;br /&gt;.. يک اتاق گرفته اند به پنجاه تومان و صد و پنجاه تومان حقوق به جايی نمی رسد&lt;br /&gt; و تازه زور که بزند سه سال ديگرمی تواند از حق فنی نظامت مدرسه استفاده کند&lt;br /&gt;...بعد بلند شديم که به کلاسها سرکشی کنيم .بعد با ناظم به تک تک کلاسها سر&lt;br /&gt; زديم در اين ميان من به ياد دوران&lt;br /&gt;دبستان خودم افتادم .در کلاس ششم را باز کرديم « ... ت بی پدرو مادر »&lt;br /&gt; جوانک بريانتين زده خورد توی صورت مان . يکی از بچه ها صورتش مثل چغندر&lt;br /&gt; قرمز بود . لابد بزک فحش هنوز باقی بود . قرائت فارسی داشتند .&lt;br /&gt;معلم دستهايش توی جيبش بود و سينه اش را پيش داده بود و زبان به شکايت باز کرد :&lt;br /&gt;- آقای مدير ! اصلا دوستی سرشون نمی شه . تو سری می خوان .&lt;br /&gt; ملاحظه کنيد بنده با چه صميميتی ....&lt;br /&gt;حرفش را در تشديد « ايت » بريدم که :&lt;br /&gt;- صحيح می فرماييد . اين بار به من ببخشيد . و از در آمديم بيرون .بعد از آن&lt;br /&gt;به اطاقی که در آينده مال من بود سرزديم .بهتر از اين نمی شد .&lt;br /&gt;بی سرو صدا ، آفتاب رو ، دور افتاده .&lt;br /&gt;وسط حياط ، يک حوض بزرگ بود و کم عمق . تنها قسمت ساختمان بودکه رعايت حال&lt;br /&gt;بچه های قد و نيم قد در آن شده بود .دور حياط ديوار بلندی بود درست مثل ديوار چين .&lt;br /&gt;سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ و ته حياط مستراح و اتاق فراش بغلش&lt;br /&gt;و انبار زغال و بعد هم يک کلاس .به مستراح هم سرکشيديم . همه بی در&lt;br /&gt;وسقف و تيغه ای ميان آنها .نگاهی به ناظم کردم که پا به پايم می آمد . گفت :&lt;br /&gt;«- دردسر عجيبی شده آقا . تا حالا صد تا کاغذ به اداره ی ساختمان نوشتيم آقا .&lt;br /&gt; می گند نمی شه پول دولت رو تو ملک ديگرون خرج کرد .»&lt;br /&gt;- «گفتم راست ميگند . »&lt;br /&gt;ديگه کافی بود . آمديم بيرون . همان توی حياط تا نفسی تازه کنيم وضع مالی و بودجه&lt;br /&gt;و ازين حرفها ی مدرسه را پرسيدم . هر اتاق ماهی پانزده ريالحق نظافت داشت .&lt;br /&gt; لوازم التحرير و دفترها را هم اداره ی فرهنگ می داد . ماهی بيست و پنج&lt;br /&gt;تومان هم برای آب خوردن داشتند که هنوز وصول نشده بود . برای نصب هر&lt;br /&gt; بخاری سالی سه تومان . ماهی سی تومان هم تنخواه گردان مدرسه بود که مثل پول آب&lt;br /&gt; سوخت شده بود و حالا هم ماه دوم سال بود . اواخر آبان .حاليش کردم که&lt;br /&gt;حوصله ی اين کارها را ندارم و غرضم را از مدير شدن برايش خلاصه کردم و گفتم&lt;br /&gt;حاضرم همه ی اختيارات  را به او بدهم .« اصلا انگار که هنوز مدير نيامده .»&lt;br /&gt; مهر مدرسه هم پهلوی خودش باشد . البته او را هنوز نمی شناختم . شنيده بودم که&lt;br /&gt;مديرها قبلا ناظم خودشان را انتخاب می کنند ، اما من نه کسی را سراغ داشتم و نه&lt;br /&gt;حوصله اش را . حکم خودم را هم به زور گرفته بودم . سنگ هامان را واکنديم&lt;br /&gt; و به دفتر رفتيم و چايی را که فراش از بساط خانه اش درست کرده بود ، خورديم&lt;br /&gt; تازنگ را زدند و بازهم زدندو من نگاهی به پرونده های شاگرد ها کردم که هر کدام&lt;br /&gt;عبارت بود از دو برگ کاغذ . از همين دو سه برگ کاغذ دانستم که اوليای بچه ها&lt;br /&gt;اغلب زارع و باغبان و اويارند و قبل از اينکه زنگ آخر را بزنند و مدرسه تعطيل بشود&lt;br /&gt;بيرون آمدم . برای روز اول خيلی زياد بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا صبح رفتم مدرسه . بچه ها با صف هاشان به طرف کلاسها می رفتند و ناظم&lt;br /&gt;چوب به دست توی ايوان ايستاده بود و توی دفتر دوتا از معلم ها بودند . معلوم شد&lt;br /&gt; کار هر روزه شان است . ناظم را هم فرستادم سر يک کلاس ديگر و خودم آمدم دم&lt;br /&gt;در مدرسه به قدم زدن ؛ فکر کردم از هر طرف که بيايند مرا اين ته ، دم در مدرسه&lt;br /&gt; خواهند ديدو تمام طول راه در ين خجالت خواهند ماند و ديگر دير نخواهند آمد .يک&lt;br /&gt;سياهی ازته جاده ی جنوبی پيداشد .جوانک بريانتين زده بود . مسلما او هم مرا می&lt;br /&gt;ديد ، ولی آهسته ترا ز آن می آمد که يک معلم تاخير کرده جلوی مديرش می آمد . جلوتر&lt;br /&gt; که آمد حتی شنيدم که سوت می زد . اما بی انصاف چنان سلانه سلانه می آمد که&lt;br /&gt;ديدم جای هيچ جای گذشت نيست . اصلا محل سگ به من نمی گذاشت . داشتم از&lt;br /&gt; کوره در می رفتم که يک مرتبه احساس کردم تغييری در رفتار خود داد و تند کرد .&lt;br /&gt; به خير گذشت و گرنه خدا عالم است چه اتفاقی می افتاد .سلام که کرد مثل اين که&lt;br /&gt; می خواست چيزی بگويد که پيش دستی کردم :&lt;br /&gt;- بفرماييد آقا . بفرماييد ، بچه ها منتظرند .&lt;br /&gt;واقعا به خير گذشت . شايد اتوبوسش دير کرده . شايد راه بندان بوده ؛ جاده&lt;br /&gt; قرق بوده و باز يک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که ازين سفره ی مرتضی&lt;br /&gt;علی بی نصيب نماند .به هر صورت در دل بخشيدمش . چه خوب شد که بدوبی راهی&lt;br /&gt;نگفتی ! که از دور علم افراشته ی هيکل معلم کلاس چهارم نمايان شد .&lt;br /&gt;از همان ته مرا ديده بود . تقريبا می دويد .تحمل اين يکی را نداشتم .« بدکاری&lt;br /&gt; می کنی . اول بسم الله و مته به خشخاش !» رفتم و توی دفتر نشستم و خودم را&lt;br /&gt;به کاری مشغول کرد م که هن هن کنان رسيد . چنان عرق از پيشانی اش می ريخت&lt;br /&gt; که راستی خجالت کشيدم . يک ليوان آب از کوه به دستش دادم و مسخ شده ی&lt;br /&gt;خنده اش را با آب به خوردش دادم و بلند که شد برود ، گفتم :&lt;br /&gt; - «عوضش دو کيلو لاغر شديد .»&lt;br /&gt;برگشت نگاهی کرد و خنده ای و رفت .ناگهان ناظم از دروارد شد و از را ه نرسيده گفت :&lt;br /&gt;- ديد يد آقا ! اين جوری می آند مدرسه . اون قرتی که عين خيالش هم نبود آقا !&lt;br /&gt; اما اين يکی ..»&lt;br /&gt;از او پرسيدم :&lt;br /&gt; - «انگار هنوز دو تا از کلاسها ولند ؟»&lt;br /&gt;- «بله آقا . کلاس سه ورزش دارند . گفتم بنشينند ديکته بنويسند آقا . معلم&lt;br /&gt;حساب پنج و شش هم که نيومده آقا .»&lt;br /&gt;در همين حين يکی از عکس های بزرگ دخمه های هخامنشی را که به ديوار کوبيده&lt;br /&gt;بود پس زد و :&lt;br /&gt;- «نگاه کنيد آقا ...»&lt;br /&gt;روی گچ ديوار با مداد قرمز و نه چندان درشت ، به عجله و ناشيانه علامت داس کشيده&lt;br /&gt; بودند . همچنين دنبال کرد :&lt;br /&gt;« از آثار دوره ی اوناست آقا . کارشون همين چيزها بود . روزنومه بفروشند .&lt;br /&gt; تبليغات کنند و داس چکش بکشند آقا . رييس شون رو که گرفتند چه جونی کندم آقا&lt;br /&gt; تاحالی شون کنم که دست وردارند آقا . و از روی ميز پريد پايين .»&lt;br /&gt;-«گفتم مگه باز هم هستند ؟»&lt;br /&gt;- «آره آقا ، پس چی ! يکی همين آقازاده که هنوز نيومده آقا . هر روز نيم ساعت&lt;br /&gt; تاخير داره آقا . يکی هم مثل کلاس سه .»&lt;br /&gt;- «خوب چرا تا حالا پاکش نکردی ؟»&lt;br /&gt;- «به ! آخه آدم درددلشو واسه ی کی بگه ؟ آخه آقا در ميان تو روی آدم می گند&lt;br /&gt;جاسوس ، مامور ! باهاش حرفم شد ه آقا . کتک و کتک کاری !»&lt;br /&gt;و بعد يک سخنرانی که چه طور مدرسه را خراب کرده اند و اعتماد اهل محله را چه طور&lt;br /&gt; از بين برده اند که نه انجمنی ، نه کمکی به بی بضاعت ها ؛ و از اين حرف ها .&lt;br /&gt;بعد از سخنرانی آقای ناظم دستمالم را دادم که آن عکس ها را پاک کند و بعد هم راه افتاد -&lt;br /&gt;م که بروم سراغ اتاق خودم . در اتاقم را که باز کردم ، داشتم دماغم با بوی خاک نم کشيد ه-&lt;br /&gt; اش اخت می کردم که آخرين معلم هم آمد . آمدم توی ايوان و با صدای&lt;br /&gt;بلند ، جوری که در تمام مدرسه بشنوند ، ناظم را صدازدم و گفتم با قلم قرمز برا ی آقا&lt;br /&gt;يک ساعت تاخير بگذارند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم . هنوز از پشت ديوار نپيچيده بودم که صدای&lt;br /&gt;سوز و بريز بچه ها به پيشبازم آمد . تند کردم . پنج تا از بچه ها توی ايوان به&lt;br /&gt;خودشان می پيچيدند و ناظم ترکه ای به دست داشت و به نوبت به کف دست شان می -&lt;br /&gt;زد .بچه ها التماس می کردند  ؛ گريه می کردند؛ اما دست شان را هم دراز می کردند .&lt;br /&gt;نزديک بود داد بزنم يا با لگد بزنم و ناظم را پرت کنم آن طرف . پشتش به من بود&lt;br /&gt;و من را نمی ديد .ناگهان زمزمه ای توی صف ها افتاد که يک مرتبه مرا به صرافت&lt;br /&gt;انداخت که در مقام مديريت مدرسه ، به سختی می شود ناظم را کتک زد . اين بود&lt;br /&gt;که خشمم را فرو خوردم و آرام از پله ها رفتم بالا. ناظم ، تازه متوجه من شده بود&lt;br /&gt; درهمين حين دخالتم را کردم و خواهش کردم اين بار همه شان را به من ببخشند .&lt;br /&gt;نمی دانم چه کار خطايی از آنها سر زده بود که ناظم را تا اين حد عصبانی کرده بود .&lt;br /&gt;بچه ها سکسکه کنان رفتند توی صف ها و بعد زنگ را زدند و صف ها رفتند به کلاس ها&lt;br /&gt; و دنبال شان هم معلم ها که همه سر وقت حاضر بودند . نگاهی به ناظم انداختم که&lt;br /&gt;تازه حالش سر جا آمده بود و گفتم در آن حالی که داشت ، ممکن بود گردن يک کدام -&lt;br /&gt;شان را بشکند . که مرتبه براق شد :&lt;br /&gt;-« اگه يک روز جلو شونو نگيريد سوارتون می شند آقا . نمی دونيد چه قاطرهای&lt;br /&gt; چموشی شده اند آقا .»&lt;br /&gt;مثل بچه مدرسه ای ها آقا آقا می کرد . موضوع را برگرداندم و احوال مادرش را&lt;br /&gt;پرسيدم . خنده ، صورتش را از هم باز کرد و صدا زد فراش برايش آب بياورد .&lt;br /&gt;ياد م هست آن روز نيم ساعتی برای آقای ناظم صحبت کردم . پيرانه . و او جوان&lt;br /&gt;بود و زود می شد رامش کرد . بعد ازش خواستم که ترکه ها را بشکند و آن وقت من رفتم سراغ اتاق خودم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان هفته ی اول به کارها وارد شد م . فردای زمستان و نه تا بخاری زغال سنگی&lt;br /&gt; و روزی چهار بار آب آوردن و آب و جاروی اتاق ها با يک فراش جور در نمی آيد .&lt;br /&gt; يک فراش ديگر از اداره ی فرهنگ خواستم که هر روز منتظر ورودش بوديم .بعد-&lt;br /&gt; از ظهرها را نمی رفتم . روزهای اول با دست و دل لرزان ، ولی سه چهار روزه&lt;br /&gt;جرات پيدا کردم .احساس می کردم که مدرسه زياد هم محض خاطر من نمی گردد .&lt;br /&gt; کلاس اول هم يکسره بود و به خاطر بچه های جغله دلهره ای نداشتم . در بيابان های&lt;br /&gt;اطراف مدرسه هم ماشينی آمد و رفت نداشت و گرچه پست و بلند بود اما به هر&lt;br /&gt;صورت از حياط مدرسه که بزرگ تر بود . معلم ها هم ، هر بعد از ظهری دوتاشان به&lt;br /&gt;نوبت می رفتند يک جوری باهم کنار آمده بودند.و ترسی هم از اين نبود که بچه ها از&lt;br /&gt;علم و فرهنگ ثقل سرد بکنند .يک روز هم بازرس آمد و نيم ساعتی پيزر لای پالان هم&lt;br /&gt;گذاشتيم و چای و احترامات متقابل ! و در دفتر بازرسی تصديق کرد که مدرسه «&lt;br /&gt;با وجود عدم وسايل » بسيار خوب اداره می شود . بچه ها مدام در مدرسه زمين&lt;br /&gt;می خوردند ، بازی می کردند ، زمين می خوردند . مثل اينکه تاتوله خورده بودند .&lt;br /&gt; ساده ترين شکل بازی هايشان در ربع ساعت های تفريح ، دعوا بود .&lt;br /&gt;فکر می کردم علت اين همه زمين خوردن شايد اين باشد که بيش تر شان کفش حسابی&lt;br /&gt;ندارند . آنها هم که داشتند ، بچه ننه بودند و بلد نبودند بدوند و حتی راه بروند .اين&lt;br /&gt;بودکه روزی دو سه بار ، دست و پايی خراش بر می داشت .پرونده ی برق و تلفن&lt;br /&gt;مدرسه را از بايگانی بسيار محقر مدرسه بيرون کشيده بودم و خوانده بودم . اگر يک&lt;br /&gt; خرده می دويدی تا دوسه سال ديگر هم برق مدرسه درست می شد و هم تلفنش .دوباره&lt;br /&gt;سری به اداره ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقايی که دورادور در اداره ی&lt;br /&gt;برق و تلفن داشتم ، يکی دو بار رو انداختم که اول خيال می کردند کار خودم را&lt;br /&gt; می خواهم به اسم مدرسه راه بيندازم و ناچار رها کردم . اين قدر بود که ادای وظيفه&lt;br /&gt;ای می کرد .مدرسه آب نداشت . نه آب خوراکی و نه آب جاری . با هرز-&lt;br /&gt;اب بهاره ، آب انبار زير حوض را می انباشتند که تلمبه ای سرش بود و حوض را با همان&lt;br /&gt; پر می کردند و خود بچه ها .  اما برای آب خوردن دو تا منبع صد ليتری داشتيم&lt;br /&gt;از آهن سفيد که مثل امامزاده ای يا سقا خانه ای دو قلو ، روی چهار پايه کنار حياط بود&lt;br /&gt;و روزی دو بار پر و خالی می شد . اين آب را از همان باغی می آورديم که&lt;br /&gt;رديف کاج هايش روی آسمان ، لکه ی دراز سياه انداخته بود .البته فراش می آورد .&lt;br /&gt; با يک سطل بزرگ و يک آب پاش که سوراخ بود و تا به مدرسه می رسيد ، نصف شده&lt;br /&gt;بود . هردورا از جيب خودم دادم تعميرکردند.يک روز هم مالکمدرسه آمد.پيرمردی&lt;br /&gt; موقر و سنگين که خيال می کرد برای سرکشی به خانه ی مستاجر نشينش آمده . از&lt;br /&gt;در وارد نشده فريادش بلند شد و فحش را کشيد به فراش و به فرهنگ که چرا بچه ها&lt;br /&gt; ديوار مدرسه را با زغال سياه کرده اند واز همين توپ و تشرش شناختمش .کلی با&lt;br /&gt; او صحبت کرديم البته او دو برابر سن من را داشت . برايش چای هم آورديم و با&lt;br /&gt;معلم ها آشنا شد و قول ها داد و رفت . کنه ای بود . درست يک پيرمرد . يک ساعت&lt;br /&gt;ونيم درست نشست . ماهی يک بار هم اين برنامه را داشتند که بايست پيهش را به تن&lt;br /&gt; می ماليدم .اما معلم ها . هر کدام يک ابلاغ بيست و چهار ساعته در دست داشتند&lt;br /&gt;، ولی در برنامه به هر کدام شان بيست ساعت در س بيشتر نرسيده بود . کم کم قرار&lt;br /&gt; شد که يک معلم از فرهنگ بخواهيم و به هر کدام شان هجده ساعت درس بدهيم ، به&lt;br /&gt;شرط آنکه هيچ بعد از ظهری مدرسه تعطيل نباشد . حتی آن که دانشگاه می رفت&lt;br /&gt;می توانست با هفته ای هجده ساعت درس بسازد . و دشوارترين کار همين بود که&lt;br /&gt;با کدخدا منشی حل شد و من يک معلم ديگر از فرهنگ خواستم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۶&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اواخر هفته ی دوم ، فراش جديد آمد . مرد پنجاه ساله ای باريک و زبر و زرنگ که&lt;br /&gt;شبکلاه می گذاشت و لباس آبی می پوشيد  و تسبيح می گرداند و از هر کاری سر رشته&lt;br /&gt;داشت .آب خوردن را نوبتی می آوردند . مدرسه تر وتميز شد و رونقی گرفت .&lt;br /&gt;فراش جديد سرش توی حساب بود .هر دو مستخدم با هم تمام بخاری را راه انداختند و&lt;br /&gt;يک کارگر هم برای کمک به آنها آمد . فراش قديمی را چهار روز پشت سر هم ،&lt;br /&gt;سر ظهر می فرستاديم اداره ی فرهنگ و هر آن منتظر زغال بوديم .هنوز يک هفته از&lt;br /&gt;آمد ن فراش جديد نگذشته بودکه صدای همه ی معلم ها در آمده بود . نه به هيچ -&lt;br /&gt;کدامشان سلام می کرد و نه به دنبال خرده فرمايش هايشان می رفت . درست است&lt;br /&gt;که به من سلام می کرد ، اما معلم ها هم ، لابد هر کدام در حدود من صاحب فضايل و عنوان&lt;br /&gt; و معلومات بودند که از يک فراش مدرسه توقع سلام داشته باشند . اما انگار نه انگار .&lt;br /&gt;بدتر از همه اين که سر خر معلم ها بود . من که از همان اول ، خرجم را&lt;br /&gt;سوا کرده بودم و آن ها را آزاد گذاشته بودم که در مواقع بيکاری در دفتر را روی&lt;br /&gt;خودشان ببندند و هر چه می خواهند بگويند و هر کاری می خواهند بکنند . اما او در&lt;br /&gt; فاصله ی ساعات درس ، همچه که معلم ها می آمدند ،می آمد توی دفتر و همين طوری&lt;br /&gt;گوشه ی اتاق می ايستاد و معلم ها کلافه می شدند . نه می توانستند شلکلک های معلمی-&lt;br /&gt; شان را در حضور او کنار بگذارند  و نه جرات می کردند به او چيزی بگويند . بد&lt;br /&gt;زبان بود و از عهده ی همه شان بر می آمد . يکی دوبار دنبال نخود سياه فرستاده&lt;br /&gt;بودندش . اما زرنگ بود و فوری کار را انجام می داد و بر می گشت . حسابی موی&lt;br /&gt; دماغ شده بود .ده سال تجربه اين حداقل را به من آموخته بود که اگر معلم ها در ربع&lt;br /&gt; ساعت های تفريح نتوانند بخندند ، سر کلاس ، بچه های مردم را کتک خواهند زد .اين&lt;br /&gt;بود که دخالت کردم . يک روز فراش جديد را صدا زدم . اول حال وا حوالپرسی&lt;br /&gt;و بعد چند سال سابقه دارد و چند تا بچه و چه قد رمی گيرد ... که قضيه حل شد .&lt;br /&gt; سی صد و خرده ای حقوق می گرفت . با بيست و پنج سال سابقه .&lt;br /&gt;کا راز همين جا خراب بود . پيدا بود که معلم ها حق دارند اورا غريبه بدانند .&lt;br /&gt;نه ديپلمی ، نه کاغذ پاره ای ، هر چه باشد يک فراش که بيشتر نبود ! وتازه قلدر هم بود&lt;br /&gt; و حق هم داشت . اول به اشاره و کنايه و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه&lt;br /&gt;معلم جماعت اجر دنيايی ندارد ، اما از اوکه آدم متدين و فهميده ای است بعيد است و از&lt;br /&gt; اين حرف ها ... که يک مرتبه پريد توی حرفم که :&lt;br /&gt;-« ای آقا ! چه می فرماييد ؟ شما نه خودتون اين کاره ايد و نه اينارو می شناسيد .&lt;br /&gt; امروز می خواند سيگار براشون بخرم ، فردا می فرستنم سراغ عرق .&lt;br /&gt;من اين ها رو می شناسم .»&lt;br /&gt;راست می گفت . زودتر از همه، او دندان های مرا شمرده بود . فهميده بود که&lt;br /&gt;در مدرسه هيچ کاره ام .می خواستم کوتاه بيايم ، ولی مدير مدرسه بود نو درمقابل يک&lt;br /&gt; فراش پررو ساکت ماندن !... که خر خر کاميون زغال به دادم رسيد .&lt;br /&gt;ترمز که کرد و صدا خوابيد گفتم :&lt;br /&gt;-« اين حرف ها قباحت داره . معلم جماعت کجا پولش به عرق می رسه ؟&lt;br /&gt;حالا بدو زغال آورده اند . و همين طور که داشت بيرون می رفت ، افزودم :&lt;br /&gt;دو روز ديگه که محتاجت شد ند و ازت قرض خواستند با هم رفيق می شيد .»&lt;br /&gt;و آمدم توی ايوان . در بزرگ آهنی مدرسه را باز کرده بودند وکاميون آمده بود تو&lt;br /&gt; و داشتند بارش را جلوی انبار ته حياط خالی می کردند و راننده ، کاغذی به دست&lt;br /&gt; ناظم داد که نگاهی به آن انداخت و مرا نشان داد که در ايوان بالا ايستاده بودم و فرستادش بالا .&lt;br /&gt; کاغذش را با سلام به دستم داد . بيجک زغال بود .رسيد رسمی اداره ی فرهنگ&lt;br /&gt; بود در سه نسخه و روی آن ورقه ی ماشين شده ی « باسکول » که می گفت&lt;br /&gt; کاميون و محتوياتش جمعا دوازده خروار است .اما رسيدهای رسمی اداری فرهنگ&lt;br /&gt; ساکت بود ند. جای مقدار زغالی که تحويل مدرسه داده شده بود ، در هر سه نسخه&lt;br /&gt; خالی بود . پيدا بود که تحويل گيرند ه بايد پرشان کند . همين کار را کردم .&lt;br /&gt; اوراق را بردم توی اتاق و با خودنويسم عدد را روی هر سه ورق نوشتم و امضاء&lt;br /&gt;کردم و به دست راننده دادم که راه افتاد و از همان بالا به ناظم گفتم :&lt;br /&gt;- «اگر مهر هم بايست زد ، خودت بزن بابا .»&lt;br /&gt;و رفتم سراغ کارم که ناگهان در باز شد و ناظم آمد تو ؛ بيجک زغال دستش بود و :&lt;br /&gt;- «مگه نفهميدين آقا ؟ مخصوصا جاش رو خالی گذاشته بودند آقا ....»&lt;br /&gt; نفهميده بودم . اما اگر هم فهميده بودم ، فرقی نمی کرد و به هر صورت از چنين&lt;br /&gt;کودنی نا به هنگام از جا در رفتم و به شدت گفتم :&lt;br /&gt;- «خوب ؟»&lt;br /&gt;- «هيچ چی آقا .... رسم شون همينه آقا . اگه باهاشون کنار نياييد کار-&lt;br /&gt;مونو لنگ می گذارند آقا ....»&lt;br /&gt;که از جا در رفتم . به چنين صراحتی مرا که مدير مدرسه بودم در معامله شرکت&lt;br /&gt; می داد . و فرياد زدم :&lt;br /&gt;- «عجب ! حالا سرکار برای من تکليف هم معين می کنيد ؟... خاک بر&lt;br /&gt;سر اين فرهنگ با مديرش که من باشم ! برو ورقه رو بده دست شون ، گورشون رو&lt;br /&gt;گم کنند . پدر سوخته ها ...»&lt;br /&gt;چنان فرياد زده بودم که هيچ کس در مدرسه انتظار نداشت . مدير سر به زير و پا&lt;br /&gt;به راهی بودم که از همه خواهش می کردم و حالا ناظم مدرسه ، داشت به من ياد می داد&lt;br /&gt;که به جای نه خروار زغال مثلا هجده خروار تحويل بگيرم و بعد با اداره ی فرهنگ&lt;br /&gt;کنار بيايم . هی هی !....تا ظهر هيچ کاری نتوانستم بکنم ، جز اينکه چند بار&lt;br /&gt;متن استعفا نامه ام را بنويسم و پاره کنم ... قدم اول را اين جور جلوی پای آدم می گذارند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۷&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارندگی که شروع شد دستور دادم بخاری ها را از هفت صبح بسوزانند . بچه ها هميشه&lt;br /&gt;زود می آمدند . حتی روزهای بارانی . مثل اينکه اول آفتاب از خانه بيرون شان می کنند .&lt;br /&gt; يا ناهار نخورده . خيلی سعی کردم يک روز زودتر از بچه ها مدرسه&lt;br /&gt; باشم . اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفسبه علم آلوده ی بچه ها استنشاق کنم .&lt;br /&gt; ا زراه که می رسيدند دور بخاری جمع می شد ند و گيوه هاشان را خشک می کردند .&lt;br /&gt; و خيلی زود فهميدم که ظهر در مدرسه ماند ن هم مساله کفش بود . هر که داشت&lt;br /&gt;نمی ماند .اين قاعده در مورد معلم ها هم صدق می کرد اقلا يک پول واکس&lt;br /&gt;جلو بودند . وقتی که باران می باريد تما م کوهپايه و بدتر از آن تمام حياط مدرسه گل&lt;br /&gt;می شد .بازی و دويدن متوقف شده بود . مدرسه سوت و کوربود .اين جا هم مساله&lt;br /&gt;کفش بود .چشم اغلب شان هم قرمز بود .پيدا بود باز آن روز صبح يک فصل گريه&lt;br /&gt;کرده اند و در خانه شان علم صراطی بوده است.مدرسه داشت تخته می شد .&lt;br /&gt; عده ی غايبها ی صبح ده برابر شده بود و ساعت اول هيچ معلمی نمی توانست درس بدهد .&lt;br /&gt; دست های ورم کرده و سرمازده کار نمی کرد .حتی معلم کلاس اول مان&lt;br /&gt;هم می دانست که فرهنگ و معلومات مدارس ما صرفا تابع تمرين است . مشق وتمرين .&lt;br /&gt;ده بار بيست بار . دست يخ کرده بيل و رنده را هم نمی تواند به کار بگيرد که&lt;br /&gt; خيلی هم زمخت اند و دست پر کن . اين بود که بفکر افتاديم .فراش جديد وارد تر از&lt;br /&gt;همه ما بود . يک روز در اتاق دفتر ، شورا مانند ی داشتيم که البته او هم بود .&lt;br /&gt; خودش را کم کم تحميل کرده بود . گفت حاضر است يکی از دم کلفت های همسايه ی&lt;br /&gt;مدرسه را وادارد که شن برای مان بفرستد به شرط آن که ما هم برويم و از انجمن&lt;br /&gt; محلی برای بچه ها کفش و لباس بخواهيم .قرار شد خودش قضيه را دنبال کند که هفته ی&lt;br /&gt;آينده جلسه شان کجاست و حتی بخواهد که دعوت مانندی از ما بکنند .دو روز بعد سه&lt;br /&gt; تا کاميون شن آمد . دوتايش را توی حياط مدرسه ، خالی کرديم و سومی را دم در&lt;br /&gt;مدرسه ، و خود بچه ها نيم ساعته پهنش کردند .با پا و بيل  و هر چه که به دست&lt;br /&gt; می رسيد. عصر همان روز مارا به انجمن دعوت کردند .&lt;br /&gt;خود من و ناظم بايد می رفتيم . معلم کلاس چهارم را هم با خودمان برديم . خانه ای&lt;br /&gt; که محل جلسه ی آن شب انجمن بود ، درست مثل مدرسه ، دور افتاده و تنها بود .&lt;br /&gt;قالی ها و کناره ها را به فرهنگ می آلوديم و می رفتيم . مثل اينکه سه تا سه تا روی&lt;br /&gt; هم انداخته بودند . اولی که کثيف شد دومی .به بالا که رسيديم يک حاجی آقا در&lt;br /&gt;حال نماز خواند ن بود . و صاحب خانه با لهجه غليظ يزدی به استقبال مان آمد .&lt;br /&gt;همراهانم را معرفی کردم و لابد خودش فهميد مديرکيست .برای ما چای آوردند .&lt;br /&gt; سيگارم را چاق کردم و با صاحب خانه از قالی هايش حرف زديم . ناظم به بچه -&lt;br /&gt;هايی می ماند که در مجلس بزرگترها خواب شان می گيرد و دل شان هم نمی خواست&lt;br /&gt; دست به سر شوند .سر اعضای انجمن باز شده بود . حاجی آقا صندوقدار بود .&lt;br /&gt; من وناظم عين دو طفلان مسلم بوديم و معلم کلاس چهارم عين خولی وسط مان نشسته .&lt;br /&gt;اغلب اعضای انجمن به زبان محلی صحبت می کرد ند و رفتار ناشی داشتند .&lt;br /&gt; حتی يک کدامشان نمی دانستند که دست و پاهای خود را چه جور ضبط وربط کنند .&lt;br /&gt;بلند بلند حرف می زدند . درست مثل اينکه وزارت خانه ی دواب سه تا حيوان تازه&lt;br /&gt;برای باغ وحش محله شان وارد کرده .جلسه که رسمی شد ، صاحب خانه معرفی مان&lt;br /&gt;کرد و شروع کردند . مدام از خودشان صحبت می کردند از اينکه دزد ديشب فلان -&lt;br /&gt;جا را گرفته و بايد درخواست پاسبان شبانه کنيم و ...&lt;br /&gt;همين طور يک ساعت حرف زدند وبه مهام امور رسيدگی کردند و من و معلم کلاس چهارم&lt;br /&gt;سيگار کشيديم . انگار نه انگار که ما هم بوديم . نوکرشان که آمد استکان ها را&lt;br /&gt; جمعکند ، چيزی روی جلد اشنو نوشتم و برای صاحب خانه فرستادم که يک مرتبه به&lt;br /&gt; صرافت ما افتاد و اجازه خواست و :&lt;br /&gt;-« آقايان عرضی دارند . بهتر است کارهای خودمان را بگذاريم برای بعد .»&lt;br /&gt;مثلا می خواست بفهماند که نبايد همه ی حرف ها را در حضور ما زد ه باشند .و اجازه&lt;br /&gt; دادند معلم کلاس چهار شروع کرد به نطق و اوهم شروع کرد که هر چه باشد ما&lt;br /&gt; زير سايه ی آقايانيم و خوش آيند نيست که بچه هايی باشند که نه لباس داشته باشند و نه کفش&lt;br /&gt; درست و حسابی و ازاين حرفها و مدام حرف می زد .ناظم هم از چرت در آمد&lt;br /&gt;چيزهايی را که از حفظ کرده بود و گفت و التماس دعا و کار را  خراب کرد .&lt;br /&gt;تشری به ناظم زدم که گدابازی را بگذارد کنار و حالی شان کردم که صحبت ازتقاضا&lt;br /&gt; نيست و گدائی . بلکه مدرسه دور افتاده است و مستراح بی درو پيکر و از اين اباطيل&lt;br /&gt;... چه خوب شد که عصبانی نشدم . و قرارشد که پنج نفرشان فردا عصر&lt;br /&gt; بيايند که مدرسه را وارسی کنند و تشکر و اظهار خوشحالی و در آمديم . در تاريکی&lt;br /&gt; بيابان هفت تا سواری پشت در خانه رديف بودند و راننده ها توی يکی از آن ها جمع شده&lt;br /&gt; بودند و اسرار ارباب هاشان را به هم می گفتند .در اين حين من مدام به خودم&lt;br /&gt;می گفتم من چرا رفتم ؟ به من چه ؟ مگر من در بی کفش و کلاهی شان مقصر بودم ؟&lt;br /&gt; می بينی احمق ؟ مدير مدرسه هم که باشی بايد شخصيت و غرورت را لای زرورق&lt;br /&gt;بپيچی و طاق کلاهت بگذاری که اقلا نپوسد .حتی اگر بخواهی يک معلم کوفتی باشی ،&lt;br /&gt;نه چرا دور می زنی ؟ حتی اگر يک فراش ماهی نود تومانی باشی ، بايد تا خرخره&lt;br /&gt;توی لجن فرو بروی .در همين حين که من در فکر بودم ناظم گفت :&lt;br /&gt;«ديديد آقا چه طور باهامون رفتار کردند ؟ با يکی از قالی هاشون آقا تمام مدرسه رو می خريد .»&lt;br /&gt;گفتم :« تا سروکارت با الف .ب است بپا قياس نکنی . خود خوری می آره .&lt;br /&gt; و معلم کلاس چهار گفت : اگه فحش مون هم می دادند من باز هم راضی&lt;br /&gt;بودم ، بايد واقع بين بود . خدا کنه پشيمون نشند .»&lt;br /&gt;بعد هم مدتی درد دل کرديم و تا اتوبوس برسد و سواربشيم ، معلوم شد که معلم کلاس&lt;br /&gt; چهار با زنش متارکه کرده و مادر ناظم را سرطانی تشخيص دادند . و بعد هم&lt;br /&gt;شب بخير ...دو روز تمام مدرسه نرفتم . خجالت می کشيدم توی صورت يک کدام شان&lt;br /&gt; نگاه کنم .و در همين دو روز حاجی آقا با دونفر آمده بودند ، مدرسه وارسی وصورت&lt;br /&gt; برداری و ناظم می گفت که حتی بچه ها يی هم که کفش و کلاهی نداشتند پاره&lt;br /&gt; و پوره آمده بودند . و برای بچه ها کفش و لباس خريدند .روزهای بعد احساس&lt;br /&gt;کردم زن هايی که سر راهم لب جوی آب ظرف می شستند ، سلام می کنند و يک بار&lt;br /&gt;هم دعای خير يکی شان را از عقب سر شنيدم .اما چنان از خودم بدم آمده بود که&lt;br /&gt;رغبتم نمی شد به کفش و لباس هاشان نگاه کنم . قربان همان گيوه های پاره !&lt;br /&gt; بله ، نان گدايی فرهنگ را نو نوار کرده بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۸&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه از درد سرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که شنيدم که يک روز صبح ،&lt;br /&gt; يکی از اوليای اطفال آمد . بعد از سلام و احوالپرسی دست کرد توی جيبش و&lt;br /&gt;شش تا عکس در آورد ، گذاشت روی ميزم . شش تا عکس زن لخت . لخت لخت&lt;br /&gt;و هر کدام به يک حالت . يعنی چه ؟ نگاه تند ی به او کردم . آدم مرتبی بود .&lt;br /&gt; اداری مانند . کسر شان خودم می دانستم که اين گوشه ی از زندگی را طبق دستور&lt;br /&gt; عکاس باشی فلان جنده خانه بندری ببينم .اما حالا يک مرد اتو کشيده ی مرتب آمده بود&lt;br /&gt; و شش تا از همين عکس ها را روی ميزم پهن کرده بود وبه انتظار آن که وقاحت&lt;br /&gt;عکس ها چشم هايم را پر کند داشت سيگار چماق می کرد .حسابی غافلگير شده بودم&lt;br /&gt; .... حتما تا هر شش تای عکس ها را ببينم ، بيش از يک دقيقه طول کشيد .&lt;br /&gt; همه از يک نفر بود .به اين فکر گريختم که الان هزار ها يا ميليون ها نسخه ی آن ،&lt;br /&gt;توی جيب چه جور آدم هايی است و در کجاها و چه قد ر خوب بودکه همه ی اين آدم ها&lt;br /&gt; را می شناختم يا می ديدم .بيش از ين نمی شد گريخت . يارو به تمام وزنه وقاحتش ،&lt;br /&gt;جلوی رويم نشسته بود . سيگار ی آتش زدم و چشم به او دوختم . کلافه بود و&lt;br /&gt;پيدا بود برای کتک کاری هم آماده باشد .سرخ شده بود و داشت در دود سيگارش تکيه-&lt;br /&gt; گاهی برای جسارتی که می خواست به خرج بدهد می جست . عکس ها را با يک ورقه&lt;br /&gt; از اباطيلی که همان روز سياه کرده بودم ، پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن&lt;br /&gt;شروع می کنند ؛ پرسيدم :&lt;br /&gt;«خوب ، غرض ؟»&lt;br /&gt;و صدايم توی اتاق پيچيد .حرکتی از روی بيچارگی به خودش داد و همه ی جسارت ها&lt;br /&gt;را با دستش توی جيبش کرد و آرام تر از آن چيزی که با خودش تو آورده بود ، گفت :&lt;br /&gt;-« چه عرض کنم ؟...  از معلم کلاس پنج تو ن بپرسيد .»&lt;br /&gt;که راحت شدم و او شروع کرد به اين که  « اين چه فرهنگی است ؟ خراب بشود .&lt;br /&gt; پس بچه های مردم با چه اطمينانی به مدرسه بيايند ؟» و از اين حرفها ....&lt;br /&gt;خلاصه اين آقا معلم کاردرستی کلاس پنجم ، اين عکس ها را داده به پسر آقا تا آن ها&lt;br /&gt;را روی تخته سه لايی بچسباند و دورش را سمباده بکشد و بياورد .به هر صورت معلم&lt;br /&gt;کلاس پنج بی گداربه آب زده . و حالا من چه بکنم ؟ به او چه جوابی بدهم ؟بگويم&lt;br /&gt;معلم را اخراج می کنم  ؟ که نه  می توانم و نه لزومی دارد . او چه بکند ؟ حتما&lt;br /&gt; در اين شهر کسی را ندارد که به اين عکس ها دلخوش کرده . ولی آخر چرا اين جور؟&lt;br /&gt;يعنی اين قدر احمق است که حتی شاگردهايش را نمی شناسد ؟... پاشدم ناظم&lt;br /&gt;را صدا بزنم که خودش آمده بود بالا ، توی ايوان منتظرايستاده بود . من آخرين کسی&lt;br /&gt;بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبر دار می شدم .حضور اين ولی طفل گيجم کرده&lt;br /&gt;بود که چنين عکس هايی را از توی جيب پسرش ، و لابد به همين وقاحتی که آن ها&lt;br /&gt;را روی ميز من ريخت ، در آورده بود ه .وقتی فهميد هر دو در مانده ايم سوار بر&lt;br /&gt;اسب شد که اله می کنم و بله می کنم ، درمدرسه را می بندم ، و از اين جفنگيات ....&lt;br /&gt; حتما نمی دانست که اگر در هر مدرسه بسته بشود ، در يک اداره بسته شده است .&lt;br /&gt; اما من تا او بود نمی توانستم فکرم را جمع کنم . می خواست پسرش را بخواهيم تا&lt;br /&gt;شهادت بدهد و چه جانی کنديم تا حاليش کنيم که پسرش هر چه خفت کشيده ، بس است&lt;br /&gt; و وعده ها داديم که معلمش را دم خورشيد کباب کنيم و از نان خوردن بيندازيم .&lt;br /&gt; يعنی اول ناظم شروع کرد که از دست اودل پری داشت و من هم دنبالش را گرفتم .&lt;br /&gt; برای دک کردن او چاره ای جز اين نبود . و بعد رفت ، ما دو نفری مانديم با&lt;br /&gt;شش تا عکس زن لخت .حواسم که جمع شد به ناظم سپردم صدايش را در نياورد و&lt;br /&gt; يک هفته ی تمام مطلب را با عکس ها ، توی کشوی ميزم قفل کردم و بعد پسرک را صدا زدم .&lt;br /&gt;نه عزيز دردانه می نمود و نه هيچ جور ديگر . داد می زد که از خانواده عيال -&lt;br /&gt;واری است . کم خونی و فقر . ديدم معلمش زياد هم بد تشخيص نداده .يعنی زياد&lt;br /&gt; بی گدار به آب نزده . گفتم :&lt;br /&gt;-« خواهر برادر هم داری ؟»&lt;br /&gt;- «آ... آ.... آقا داريم آقا .»&lt;br /&gt;-«چند تا ؟»&lt;br /&gt;-«آ... آقا چهارتا آقا .»&lt;br /&gt;-«عکس ها رو خودت به بابات نشون دادی ؟»&lt;br /&gt;-«نه به خدا آقا ...به خدا قسم ...»&lt;br /&gt;-« پس چه طور شد ؟»&lt;br /&gt;وديدم از ترس دارد قالب تهی می کند . گرچه چوب های ناظم شکسته بود ، اما ترس&lt;br /&gt;او از من که مدير باشم و از ناظم و از مدرسه و از تنبيه سالم مانده بود .&lt;br /&gt;- «نترس بابا . کاريت نداريم . تقصير آقا معلمه که عکس ها رو داده ...&lt;br /&gt; تو کار بد ی نکردی با با جان . فهميدی ؟ اما می خواهم ببينم چه طور شد که عکس ها »&lt;br /&gt;دست بابات افتاد .&lt;br /&gt;-« آ.. آ... آخه آقا ... آخه ...»&lt;br /&gt;می دانستم که بايد کمکش کنم تا به حرف بيايد .&lt;br /&gt;گفتم : «می دونی بابا؟ عکس هام چيز بدی نبود . تو خودت فهميدی چی بود ؟»&lt;br /&gt;- «آخه آقا ...نه آقا .... خواهرم آقا ... خواهرم می گفت ....»&lt;br /&gt;- «خواهرت ؟ ازتو کوچک تره ؟»&lt;br /&gt;-«نه آقا . بزرگ تره . می گفتش که آقا ... می گفتش که آقا ... هيچ&lt;br /&gt;چی سر عکس ها دعوامون شد .»&lt;br /&gt;ديگر تمام بود . عکس ها را به خواهرش نشان داده بود که لای دفتر چه پر بوده از&lt;br /&gt;عکس آرتيست ها . به او پز داده بود ه .اما حاضر نبوده ، حتی يکی از آن ها را به&lt;br /&gt;خواهرش بدهد . آدم مورد اعتماد معلم باشد و چنين خبطی بکند ؟ و تازه جواب&lt;br /&gt;معلم را چه بدهد ؟ ناچار خواهر او را لو  داده بوده .بعد از او معلم را احضار کردم .&lt;br /&gt; علت احضار را می دانست . و داد می زد که چيزی ندارد بگويد . پس از&lt;br /&gt; يک هفته مهلت ، هنوز از وقاحتی که من پيدا کرده بودم ، تا از آدم خلع سلاح شده -&lt;br /&gt;ای مثل او ، دست برندارم ، در تعجب بود .به او سيگار تعارف کردم و اين قصه را&lt;br /&gt; برايش تعريف کردم که در اوايل تاسيس وزارت معارف ، يک روز به وزير خبر می -&lt;br /&gt;دهند که فلان معلم با فلان بچه روابطی دارد .وزير فورا او را می خواهد و حال و&lt;br /&gt;احوال او را می پرسد و اينکه چرا تا به حال زن نگرفته و ناچار تقصير گردن بی پولی&lt;br /&gt; می افتد و دستور که فلان قدر به او کمک کنند تا عروسی را ه بيندازد و خود او هم&lt;br /&gt;دعوت بشود و قضيه به همين سادگی تمام می شود .و بعد گفتم که خيلی جوان ها&lt;br /&gt;هستند که نمی توانند زن بگيرند و وزرای فرهنگ هم اين روزها گرفتار مصاحبه های&lt;br /&gt; روزنامه ای و راديويی هستند . اما د رنجيب خانه ها که باز است و ازين مزخرفات&lt;br /&gt;...و هم دردی و نگذاشتم يک کلمه حرف بزند . بعد هم عکس را که توی پاکت&lt;br /&gt; گذاشته بودم ، به دستش دادم و وقاحت را با اين جمله به حد اعلا رساندم که :&lt;br /&gt;- «اگر به تخته نچسبونيد ، ضررتون کم تره .»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۹&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا حقوقم به ليست اداره ی فرهنگ برسه ،سه ماه طوی کشيد .فرهنگی های گداگشنه و&lt;br /&gt;خزانه ی خالی و دست های از پا دراز تر ! اما خوبيش اين بودکه در مدرسه ما فراش&lt;br /&gt; جديدمان پولدار بود و به همه شان قرض داد . کم کم بانک مدرسه شد ه بود .&lt;br /&gt; از سيصدو خرده ای تومان که می گرفت ، پنجاه تومان را هم خرج نمی کرد .&lt;br /&gt;نه سيگار می کشيد و نه اهل سينما بود و نه برج ديگری داشت . از اين گذشته ، باغبان&lt;br /&gt; يکی از دم کلفت های همان اطراف بود و باغی و دستگاهی و سور و ساتی و لابد&lt;br /&gt;آشپزخانه ی مرتبی . خيلی زود معلم ها فهميدند که يک فراش پولدار خيلی بيش تر&lt;br /&gt;به درد می خورد تا يک مدير بی بو و خاصيت . اين از معلم ها . حقوق مرا هم&lt;br /&gt;هنوز از مرکز می دادند .با حقوق ماه بعد هم اسم مراهم به ليست اداره منتقل کردند .&lt;br /&gt; درين مدت خودم برای خودم ورقه انجام کار می نوشتم و امضاء می کردم و می رفتم&lt;br /&gt;از مدرسه ای که قبلا در آن درس می دادم ، حقوقم را می گرفتم . سرو صدای&lt;br /&gt;حقوق که بلند می شد معلم ها مرتب می شدند و کلاس ماهی سه چهار روز کاملا داير بود .&lt;br /&gt;تا ورقه انجام کار به دست شان بدهم . غير از همان يک بار - در اوايل&lt;br /&gt; کار- که برای معلم حساب پنج وشش قرمز توی دفتر گذاشتيم ، ديگر با مداد قرمز&lt;br /&gt; کاری نداشتيم و خيال همه شان راحت بود .وقتی برای گرفتن حقوقم به اداره رفتم ،&lt;br /&gt;چنان شلوغی بود که به خودم گفتم کاش اصلا حقوقم را منتقل نکرده بودم .&lt;br /&gt; نه می توانستم سر صف بايستم ونه می توانستم از حقوقم بگذرم . تازه مگر مواجب بگير&lt;br /&gt;دولت چيزی جز يک انبان گشاده ی پای صندوق است ؟..... و اگر هم&lt;br /&gt; می ماندی با آن شلوغی بايد تا دو بعداز ظهر سر پا بايستی .همه ی جيره خوارهای اداره&lt;br /&gt;بوبرده بودند که مديرم .و لابد آنقدر ساده لوح بودند که فکر کنند روزی گذارشان&lt;br /&gt; به مدرسه ی ما بيفتد .دنبال سفته ها می گشتند ، به حسابدا ر قبلی فحش می دادند ، التماس&lt;br /&gt; می کردند که اين ماه را نديده بگيريد و همه حق و حساب دان شده بودند و يکی که زودتر&lt;br /&gt; از نوبت پولش را می گرفت صدای همه در می امد .در ليست مدرسه ، بزرگ-&lt;br /&gt; ترين رقم مال من بود . درست مثل بزرگ ترين گناه در نامه ی عمل .دو برابر فراش&lt;br /&gt;جديدمان حقوق می گرفتم .از ديدن رقم های مردنی حقوق ديگران چنان خجالت&lt;br /&gt; کشيدم که انگار مال آن ها را دزديده ام .و تازه خلوت که شد و ده پانزده تا امضاء که&lt;br /&gt;کردم ، صندوق دار چشمش به من افتاد و با يک معذرت ، شش صد تومان پول دزدی&lt;br /&gt; را گذاشت کف دستم ... مرده شور!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز برف اول نباريده بود که يک روز عصر ، معلم کلاس چهار رفت زير ماشين .&lt;br /&gt; زير يک سواری . مثل همه ی عصر ها من مدرسه نبودم .دم غروف بودکه فراش&lt;br /&gt;قديمی مدرسه دم درخونه مون ، خبرش را آورد .که دويدم به طرف لباسم و تا حاضر&lt;br /&gt;بشوم ، می شنيدم که دارد قضيه را برای زنم تعريف می کند .ماشين برای يکی از&lt;br /&gt;آمريکايی هابوده . باقيش را ازخانه که در آمديم برايم تعريف کرد . گويا يارو&lt;br /&gt;خودش پشت فرمون بوده و بعد هم هول شده و در رفته . بچه ها خبر را به مدرسه&lt;br /&gt;برگردانده اند و تا فراش و زنش برسند ، جمعيت و پاسبان ها سوارش کرده بودند و&lt;br /&gt;فرستاده  بوده اند مريض خانه .به اتوبوس که رسيدم ، ديدم لاک پشت است . فراش&lt;br /&gt;را مرخص کردم و پريدم توی تاکسی .اول رفتم سراغ پاسگاه جديد کلانتری .&lt;br /&gt; تعاريف تکه و پاره ای از پرونده مطلع بود . اما پروند ه تصريحی نداشت که راننده&lt;br /&gt; که بوده .اما هيچ کس نمی دانست عاقبت چه بلايی بر سر معلم کلاس چهار ما آمده است .&lt;br /&gt;کشيک پاسگاه همين قدر مطلع بود که درين جور موارد « طبق جريان اداری » اول&lt;br /&gt; می روند سرکلانتری ، بعد دايره ی تصادفات و بعد بيمارستان .اگر آشنا در نمی -&lt;br /&gt;آمديم ، کشيک پاسگاه مسلما نمی گذاشت به پرونده نگاه چپ بکنم . احساس کردم ميان&lt;br /&gt; اهل محل کم کم دارم سرشناس می شوم . و از اين احساس خند ه ام گرفت .&lt;br /&gt;ساعت 8 دم در بيمارستان بودم ، اگر سالم هم بود حتما يه چيزيش شده بود. همان&lt;br /&gt;طور که من يه چيزيم می شد . روی در بيمارستان نوشته شده بود :« از ساعت&lt;br /&gt;7 به بعد ورود ممنوع » .در زدم . از پشت در کسی همين آيه را صادر کرد .&lt;br /&gt; ديدم فايده ندارد و بايد از يک چيزی کمک بگيرم . از قدرتی ، از مقامی ، از هيکلی ،&lt;br /&gt; از يک چيزی . صدايم را کلفت کردم و گفتم :« من ...»می خواستم&lt;br /&gt;بگويم من مديرمدرسه ام . ولی فورا پشيمان شدم . يارو لابد می گفت مدير کدام&lt;br /&gt;مدرسه کدام سگی است؟ اين بود با کمی مکث و طمطراق فراوان جمله ام را اين طور&lt;br /&gt;تمام کردم :&lt;br /&gt;- «..... بازرس وزارت فرهنگم .»&lt;br /&gt;که کلون صدايی کرد و لای در باز شد .يارو با چشم هايش سلام کرد .رفتم تو&lt;br /&gt;و باهمان صدا پرسيدم :&lt;br /&gt;- «اين معلمه مدرسه که تصادف کرده ........»&lt;br /&gt;تا آخرش را خواند . يکی را صدا زد و دنبالم فرستاد که طبقه ی فلان ، اتاق فلان .&lt;br /&gt; از حياط به راهرو و باز به حياط ديگر که نصفش را برف پوشانده بود و من چنان می -&lt;br /&gt;دويدم که يارو از عقب سرم هن هن می کرد .طبقه اول و دوم و چهارم .چهارتا&lt;br /&gt;پله يکی . راهرو تاريک بود و پر از بوهای مخصوص بود .هن هن کنان دری را&lt;br /&gt;نشان داد که هل داد م و رفتم تو .بو تند تر بود و تاريکی بيشتر .تالار ی بود پر از&lt;br /&gt; تخت و جير جير کفش و خرخر يک نفر . دور يک تخت چهار نفر ايستاده بودند .&lt;br /&gt; حتما خودش بود . پای تخت که رسيدم ، احساس کردم همه ی آنچه ا زخشونت و&lt;br /&gt;تظاهر و ابهت به کمک خواسته بودم آب شد و بر سر و صورتم راه افتاد . و اين&lt;br /&gt;معلم کلاس چهارم بود مدرسه ام .سنگين  و با شکم بر آمده دراز کشيده بود. خيلی&lt;br /&gt;کوتاه تر از زمانی که سر پا بود به نظرم آمد . صورت و سينه اش از روپوش چرک&lt;br /&gt; مرد بيرون بود.صورتش را که شسته بودند کبود کبود بود ، درست به رنگ جای سيلی&lt;br /&gt; روی صورت بچه ها . مرا که ديد ، لبخند و چه لبخندی ! شايد می خواست&lt;br /&gt;بگويد مدرسه ای که مديرش عصر ها سرکار نباشد ، بايد همين جورها هم باشد .&lt;br /&gt;خنده توی صورت او همين طور لرزيد و لرزيد تا يخ زد .&lt;br /&gt;« آخر چرا تصادف کردی ؟....»&lt;br /&gt;مثل اين که سوال را از و کردم . اما وقتی که ديدم نمی تواند حرف بزند و به جای&lt;br /&gt;هر جوابی همان خند ه ی يخ بسته را روی صورت دارد ، خودم را به عنوان او دم&lt;br /&gt;چک گرفتم .« آخه چرا ؟ چرا اين هيکل مديرکلی را با خود ت اين قد راين ور&lt;br /&gt; و آن ور می بری تا بزنندت ؟ تا زيرت کنند ؟ مگر نمی دانستی که معلم&lt;br /&gt;حق ندارد اين قدر خوش هيکل باشد ؟ آخر چرا تصادف کردی ؟»به چنان عتاب و&lt;br /&gt; خطابی اين ها را می گفتم که هيچ مطمئن نيستم بلند بلند به خودش نگفته باشم .&lt;br /&gt;و يک مرتبه به کله ام زد که « مبادا خودت چشمش زده باشی ؟» و بعد :« احمق&lt;br /&gt;خاک بر سر ! بعد از سی و چند سال عمر ، تازه خرافاتی شدی!» و چنان از خودم&lt;br /&gt;بی زاريم گرفت که می خواستم به يکی فحش بدهم ، کسی را بزنم . که چشمم&lt;br /&gt;به دکتر کشيک افتاد .&lt;br /&gt;-«مرده شور اين مملکتو ببره . ساعت چهار تا حالا از تن اين مرد خون می ره .&lt;br /&gt; حيفتون نيومد ؟...»&lt;br /&gt;دستی روی شانه ام نشست و فريادم را خواباند . برگشتم پدرش بود . او هم می خنديد .&lt;br /&gt;دو نفر ديگر هم با او بودند .همه دهاتی وار ؛ همه خوش قد و قواره . حظ کردم !&lt;br /&gt; آن دو تا پسرهايش بودند يا برادر زاده هايش يا کسان ديگرش . تازه داشت&lt;br /&gt;گل از گلم می شکفت که شنيدم :&lt;br /&gt;- «آقا کی باشند ؟»&lt;br /&gt;اين راهم دکتر کشيک گفت که من باز سوار شد م :&lt;br /&gt;- «مرا می گيد آقا ؟ من هيشکی . يک آقا مدير کوفتی . اين هم معلمم . »&lt;br /&gt;که يک مرتبه عقل هی زد و « پسر خفه شو » و خفه شدم . بغض توی گلويم بود .&lt;br /&gt;دلم می خواست يک کلمه ديگر بگويد . يک کنايه بزند ... نسبت به مهارت هيچ&lt;br /&gt;دکتری تا کنون نتوانسته ام قسم بخورم . دستش را دراز کرد که به اکراه فشار&lt;br /&gt;دادم و بعد شيشه ی بزرگی را نشانم داد که وارونه بالای تخت آويزان بود&lt;br /&gt;و خر فهمم کرد که اين جوری غذا به او می رسانند و عکس هم گرفته اند و تا فردا صبح اگر&lt;br /&gt;زخم ها چرک نکند ، جا خواهند انداخت و گچ خواهند کرد .که يکی ديگر از راه رسيد .&lt;br /&gt; گوشی به دست و سفيد پوش و معطر . با حرکاتی مثل آرتيست سينما .&lt;br /&gt; سلامم کرد . صدايش در ته ذهنم چيزی را مختصر تکانی داد .اما احتياجی به&lt;br /&gt;کنجکاوی نبود . يکی از شاگردها ی نمی دانم چند سال پيشم بود . خودش خودش را&lt;br /&gt; معرفی کرد . آقای دکتر ...! عجب روزگاری !&lt;br /&gt;هر تکه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفاتت ، مثل ذره ای روزی در خاکی&lt;br /&gt;ريخته ای که حالا سبز کرده . چشم داری احمق .اين تويی که روی تخت دراز&lt;br /&gt;کشيده ای . ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقايق عمرت هر لحظه يکی بالا رفته&lt;br /&gt; و تو فقط خستگی اين بار را هنوز در تن داری .اين جوجه فکلی و جوجه های ديگر&lt;br /&gt;که نمی شناسی شان ، همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده&lt;br /&gt;و حالا شکسته و خالی مانده .دستش را گرفتم و کشيدمش کناری و در گوشش هر چه&lt;br /&gt; بد و بی راه می دانستم ، به او و همکارش و شغلش دادم . مثلا می خواستم سفارش&lt;br /&gt; معلم کلاس چهار مدرسه ام را کرده باشم . بعد هم سری برای پدر تکان دادم و&lt;br /&gt;گريختم .از در که بيرون آمد م ، حياط بود و هوای بارانی . از در بزرگ که بيرون&lt;br /&gt; آمد م  به اين فکر می کردم که « اصلا به تو چه ؟ اصلا چرا آمدی ؟ می خواستی&lt;br /&gt;کنجکاوی ات را سيرکنی ؟» و دست آخر به اين نتيجه رسيدم که&lt;br /&gt;« طعمه ای برای ميز نشين های شهر بانی و دادگستری به دست آمده و تو نه می توانی&lt;br /&gt; اين طعمه را از دست شان بيرون بياوری و نه هيچ کارديگری می توانی بکنی ...»&lt;br /&gt; و داشتم سوار تاکسی می شدم تا برگردم خانه که يک دفعه به صرافت افتادم که&lt;br /&gt;« اقلا چرا نپرسيدی چه بلايی به سرش آمده ؟» خواستم عقب گرد کنم ، اما هيکل کبود&lt;br /&gt;معلم کلاس چهارم روی تخت بود و ديدم نمی توانم . خجالت می کشيدم و يا می -&lt;br /&gt;ترسيدم .آن شب تا ساعت دو بيدار بودم و فردا يک گزارش مفصل به امضای مدير&lt;br /&gt; مدرسه و شهادت همه ی معلم ها برای اداره ی فرهنگ و کلانتری محل و بعد هم دوندگی&lt;br /&gt;در اداره ی بيمه و قرار بر اين که روزی نه تومان بودجه برای خرج بيمارستان او&lt;br /&gt;بدهند و عصر پس از مدتی رفتم مدرسه و کلاس ها را تعطيل کردم و معلم ها و بچه های&lt;br /&gt;ششم را فرستادم عيادتش و دسته گل و ازين بازی ها ... و يک ساعتی در مدرسه تنها&lt;br /&gt;ماندم و فارغ از همه چيز برای خودم خيال بافتم .... وفردا صبح پدرش&lt;br /&gt;آمد سلام و احوالپرسی و گفت يک دست و يک پايش شکسته و کمی خونريزی داخل مغز و&lt;br /&gt; از طرف يارو آمريکاييه آمده اند عيادتش و وعده و وعيد که وقتی خوب شد ، در اصل&lt;br /&gt;چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حاليم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا&lt;br /&gt;هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضايت طرفين و کاسه ی از آش داغ تر و از اين حرف ها ...خاک بر سر مملکت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوايل امر توجهی به بچه ها نداشتم . خيال می کردم اختلاف سنی ميان مان آن قدر&lt;br /&gt; هست که کاری به کار همديگر نداشته باشيم . هميشه سرم به کار خودم بود&lt;br /&gt;در دفتر را می بستم و درگرمای بخاری دولت قلم صدتا يک غاز می زدم .اما اين&lt;br /&gt; کار مرتب سه چهار بيش تر دوام نکرد . خسته شد م . ناچار به مدرسه بيشتر&lt;br /&gt;می رسيدم .ياد روزهای قديمی با دوستان قديمی به خير چه آدم های پاک وبی آلايشی&lt;br /&gt; بودند  چه شخصيت های بی نام و نشانی و هر کدام با چه زبانی وبا چه ادا و اطوارهای&lt;br /&gt;مخصوص به خودشان و اين جوان های چلفته ای .چه مقلدهای بی دردسری برای فرهنگی&lt;br /&gt;مابی ! نه خبری از ديروزشان داشتند و نه از املاک تازه ای که با هفتاد واسطه&lt;br /&gt;به دست شان داده بودند ، چيزی سرشان می شد . بدتر از همه بی دست و پايی شان بود .&lt;br /&gt; آرام ومرتب درست مثل واگن شاه عبدالعظيم می آمدند و می رفتند .فقط بلد بودند&lt;br /&gt;روزی ده دقيقه ديرتر بيايند و همين .و از اين هم بدتر تنگ نظری شان بود . سه بار&lt;br /&gt; شاهد دعواهايی بودم که سر يک گلدان ميخک يا شمعدانی بود .&lt;br /&gt;بچه باغبان ها زياد بودند و هر کدام شان حداقل ماهی يک گلدان ميخک يا شمعدانی می آوردند&lt;br /&gt; که در آن برف و سرما نعمتی بود . اول تصميم گرفتم ، مدرسه را با آن ها&lt;br /&gt;زينت دهم . ولی چه فايده ؟ نه کسی آب شان می داد و نه مواظبتی .  و باز بدتر&lt;br /&gt;از همه ی اينها ، بی شخصيتی معلم ها بود که درمانده ام کرده بود . دوکلمه نمی -&lt;br /&gt;توانستند حرف بزنند .عجب هيچ کاره هايی بودند ! احساس کردم که  روز به روز&lt;br /&gt;در کلاس ها معلم ها به جای دانش آموزان جاافتاده تر می شوند .در نتيجه گفتم بيش تر&lt;br /&gt; متوجه بچه ها باشم .آنها که تنها با ناظم  سر وکار داشتند و مثل اين بودکه به من فقط&lt;br /&gt; يک سلام نيمه جويده بدهکارند . با اين همه نوميد کننده نبودند . توی کوچه مواظب -&lt;br /&gt;شان بودم .می خواستم حرف و سخن ها و درد دل ها و افکارشان را از يک&lt;br /&gt; فحش نيمه کاره يا از يک ادای نيمه تمام حدس بزنم ، که سلام نکرده در می رفتند .&lt;br /&gt;خيلی کم تنها به مدرسه می آمدند .پيد ا بود که سر راه همديگر می ايستند يا در خانه ی&lt;br /&gt;يکديگر می روند . سه چها رنفرشان هم با اسکورت می آمدند . از بيست سی نفری&lt;br /&gt;که ناهار می ماندند ، فقط دو نفرشان چلو خورش می آوردند ؛ فراش اولی مدرسه&lt;br /&gt; برايم خبر می آورد . بقيه گوشت کوبيده ، پنير گردوئی ، دم پختکی و از اين جور&lt;br /&gt;چيزها .دو نفرشان هم بودند که نان سنگک خالی می آوردند . برادر بودند .&lt;br /&gt;پنجم و سوم . صبح که می آمدند ، جيب هاشان باد کرده بود . سنگک را نصف&lt;br /&gt;می کردند و توی جيب هاشان می تپاندند و ظهر می شد ، مثل آن هايی که ناهارشان را&lt;br /&gt;در خانه می خورند ، می رفتند بيرون . من فقط بيرون رفتن شان را می ديدم .&lt;br /&gt;اما حتی همين ها هر کدام روزی ، يکی دو قران ا زفراش مدرسه خرت و خورت&lt;br /&gt;می خريدند . ازهمان فراش قديمی مدرسه که ماهی پنج تومان سرايداريش را وصول&lt;br /&gt; کرده بودم .هر روز که وارد اتاقم می شدم پشت سر من می آمد بارانی ام را بر&lt;br /&gt;می داشت و شروع می کرد به گزارش دادن ، که ديروز باز دو نفر از معلم ها سر&lt;br /&gt;يک گلدان دعوا کرده اند يا مامور فرماندار نظامی آمده يا دفتر دار عوض شده و از اين&lt;br /&gt;اباطيل .... پيد ابود که فراش جديد هم در مطالبی که او می گفت ، سهمی دارد .&lt;br /&gt; يک روز در حين گزارش دادن ، اشاره ای کرد به اين مطلب که ديروز عصر يکی&lt;br /&gt; از بچه های کلاس چهار دو تا کله قند به او فروخته است . درست مثل اينکه&lt;br /&gt;سر کلاف را به دستم داده باشد پرسيدم :&lt;br /&gt;- «چند ؟»&lt;br /&gt;- «دوتومنش دادم آقا .»&lt;br /&gt;- «زحمت کشيدی . نگفتی از کجا آورده ؟»&lt;br /&gt;-« من که ضامن بهشت و جهنمش نبودم آقا .»&lt;br /&gt;بعد پرسيدم :&lt;br /&gt;- «چرا به آقای ناظم خبر ندادی؟»&lt;br /&gt;می دانستم که هم او و هم فراش جديد ، ناظم را هووی خودشان می دانند و خيلی چيزهاشان&lt;br /&gt; از او مخفی بود .اين بود که ميان من و ناظم خاصه خرجی می کردند . در&lt;br /&gt;جوابم همين طور مردد مانده بود که در باز شد و فراش جديد آمد تو . که :&lt;br /&gt;- «اگه خبرش می کرد آقا بايست سهمش رو می داد ...»&lt;br /&gt;اخمم را درهم کشيدم و گفتم :&lt;br /&gt;-« تو باز رفتی تو کوک مردم ! اونم اين جوری سر نزده که نمی آيند تو اتاق کسی ،&lt;br /&gt;پير مرد !»&lt;br /&gt;و بعد اسم پسرک را ازشان پرسيدم و حالی شان کردم که چندان مهم نيست و فرستادم&lt;br /&gt;شان برايم چای بياورند . بعد کارم را زودتر تمام کردم و رفتم به اتاق دفتر احوالی از&lt;br /&gt; مادر ناظم پرسيدم و به هوای ورق زدن پرونده ها فهميدم که پسرک شاگرد دوساله&lt;br /&gt; است و پدرش تاجر بازار . بعد برگشتم به اتاقم .يادداشتی برای پدر نوشتم که پس&lt;br /&gt;فردا صبح ، بيايد مدرسه و دادم دست فراش جديد که خودش برساند و رسيدش را بياورد .&lt;br /&gt; و پس فردا صبح يارو آمد .بايد مدير مدرسه بود تا دانست که اوليای اطفال چه راحت&lt;br /&gt; تن به کوچک ترين خرده فرمايش های مدرسه می دهند . حتم دارم که اگر&lt;br /&gt; از اجرای ثبت هم دنبال شان بفرستی به اين زودی ها آفتابی نشوند .چهل و پنج ساله&lt;br /&gt; مردی بود با يخه ی بسته بی کراوات و پالتو يی که بيش تر به قبا می ماند . و&lt;br /&gt;خجالتی می نمود . هنوزننشسته ، پرسيدم :&lt;br /&gt;-«شما دو تا زن داريد آقا ؟»&lt;br /&gt;درباره ی پسرش برای خودم پيش گويی هايی کرده بودم و گفتم اين طوری به او رودست&lt;br /&gt;می زنم .پيدا بو دکه از سوالم زياد يکه نخورده است .گفتم برايش چای آوردند و&lt;br /&gt;سيگاری تعارفش کردم که ناشيانه دود کرد از ترس اين که مبادا جلويم در بيايد که -&lt;br /&gt;به شما چه مربوط است و از اين اعتراض ها -امانش ندادم و سوالم را اين جور دنبال کردم :&lt;br /&gt;-« البته می بخشيد . چون لابد به همين علت بچه شما دو سال در يک کلاس مانده .»&lt;br /&gt;شروع کرده بودم برايش يک ميتينگ بدهم که پريد وسط حرفم :&lt;br /&gt;- به سر شما قسم ، روزی چهار زار پول تو جيبی داره آقا . پدر سوخته ی نمک&lt;br /&gt;به حروم !...»&lt;br /&gt;حاليش کردم که علت پول تو جيبی نيست و خواستم که عصبانی نشود و قول گرفتم که&lt;br /&gt;اصلا به روی پسرش هم نياورد و ان وقت ميتينگم را برايش دادم که لابد پسر درخانه&lt;br /&gt;مهر و محبتی نمی بيند و غيب گويی های ديگر ... تاعاقبت يارو خجالتش ريخت&lt;br /&gt;و سر درد و دلش باز شد که عفريته زن اولش همچه بوده و همچون بوده و پسرش&lt;br /&gt;هم به خودش برده و کی طلاقش داده و از زن دومش چند تا بچه دارد و اين نره خر حالا&lt;br /&gt;بايد برای خودش نان آور شده باشد و زنش حق دارد که با دو تا بچه ی خرده پا به او&lt;br /&gt;نرسد .... من هم کلی برايش صحبت کردم .چايی دومش را هم سر کشيد و&lt;br /&gt; قول هايش را که داد و رفت ، من به اين فکر افتادم که « نکند علمای تعليم و تربيت&lt;br /&gt; هم ، همين جورها تخم دوزرده می کنند !»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۲&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک روز صبح که رسيدم ، ناظم هنوز نيامده بود . از اين اتفاق ها کم می افتاد .&lt;br /&gt;ده دقيقه ای از زنگ می گذشت و معلم ها در دفتر سرگرم اختلاط بودند .خودم هم&lt;br /&gt;وقتی معلم بودم به اين مرض دچار بودم . اما وقتی مدير شدم تازه فهميدم که معلم ها&lt;br /&gt;چه لذتی می برند . حق هم داشتند . آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت&lt;br /&gt;بگذارد که نه ديگران ا زآن می خندند و نه خود آدم لذتی می برد ، پيداست که رفع تکليف&lt;br /&gt;می کند . زنگ را گفتم زدند و بچه ها سر کلاس رفتند .دو تا از کلاس ها بی&lt;br /&gt;معلم بود . يکی از ششمی ها را فرستاد م سر کلاس سوم که برای شان ديکته&lt;br /&gt;بگويد و خودم رفتم سرکلاس چهار .مدير هم که باشی ، باز بايد تمرين کنی که&lt;br /&gt;مبادا فوت و فن معلمی از يادت برود .در حال صحبت با بچه ها بودم که فراش خبر آورد که&lt;br /&gt; خانمی توی دفتر منتظرم است. خيال کردم لابد همان زنکه ی بيکاره ای است که هفته ای&lt;br /&gt;يک بار به هوای سرکشی ، به وضع درس و مشق بچه اش سری می زند .زن سفيد&lt;br /&gt;رويی بود با چشم های درشت محزون و موی بور. بيست و پنج ساله هم نمی نمود . اما&lt;br /&gt;بچه اش کلاس سوم بود .روزاول که ديدمش لباس نارنجی به تن داشت و تن&lt;br /&gt; بزک کرده بود . از زيارت من خيلی خوشحال شد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت .&lt;br /&gt;خيلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد .آن طور که ناظم خبر می داد ،&lt;br /&gt; يک سالی طلاق گرفته بود و روی هم رفته آمد و رفتنش به مدرسه باعث دردسر بود&lt;br /&gt;. وسط بيابان و مدرسه ای پر ازمعلم های عزب و بی دست و پا و يک زن زيبا&lt;br /&gt; ....ناچار جور در نمی آمد . اين بود که دفعات بعد دست به سرش می کردم ،&lt;br /&gt; اما از رو نمی رفت . سراغ ناظم و اتاق دفتر را می گرفت و صبر می کرد تا زنگ&lt;br /&gt;را بزنند و معلم ها جمع بشوند و لابد حرف و سخنی و خنده ای و بعد از معلم کلاس&lt;br /&gt;سوم سراغ کار و بار و بچه اش را می گرفت و زنگ بعد را که می زدند ، خداحافظی می کرد&lt;br /&gt; و می رفت . آزاری نداشت .با چشم هايش نفس معلم ها را می بريد . و حالا&lt;br /&gt; باز هم همان زن بود و آمده بود و من تا از پلکان پايين بروم در ذهنم جملات زننده ای&lt;br /&gt; رديف می کردم ، تا پايش را از مدرسه ببرد که در را باز کرد م و سلام ...&lt;br /&gt;عجب ! او نبود .دخترک يکی دو ساله ای بود با دهان گشاد و موهای زبرش را به&lt;br /&gt; زحمت عقب سرش گلوله کرده بود و بفهمی نفهمی دستی توی صورتش برده بود .&lt;br /&gt;روی هم رفته زشت نبود . اما داد می زد که معلم است . گفتم که مدير مدرسه ام&lt;br /&gt;و حکمش را داد دستم که دانشسرا ديده بود و تازه استخدام شده بود .برای مان معلم&lt;br /&gt;فرستاده بودند . خواستم بگويم « مگر رييس فرهنگ نمی داند که اين جا بيش از&lt;br /&gt; حد مرد است » ولی ديدم لزومی ندارد و فکر کردم اين هم خودش تنوعی است .&lt;br /&gt;به هر صورت زنی بود و می توانست محيط خشن مدرسه را که به طرز ناشيانه ای&lt;br /&gt;پسرانه بود ، لطافتی بدهد و خوش آمد گفتم و چای آوردند که نخورد و بردمش کلاس های&lt;br /&gt; سوم و چهارم را نشانش دادم که هر کدام را مايل است ، قبول کند و صحبت از&lt;br /&gt; هجده ساعت درس که در انتظار او بود و برگشتيم به دفتر .پرسيد غير از او هم ،&lt;br /&gt; معلم زن داريم . گفتم :&lt;br /&gt;- «متاسفانه را ه مدرسه ی ما را برای پاشنه ی کفش خانم ها نساخته اند .»&lt;br /&gt;که خنديد و احساس کردم زورکی می خندد .بعد کمی اين دست و آن دست کرد&lt;br /&gt;و عاقبت :&lt;br /&gt;- «آخه من شنيده بودم شما با معلماتون خيلی خوب تا می کنيد .»&lt;br /&gt;صدای جذابی داشت. فکر کردم حيف که اين صدا را پا ی تخته سياه خراب&lt;br /&gt;خواهد کرد . و گفتم :&lt;br /&gt;-«اما نه اينقدر که مدرسه تعطيل بشود خانم ! و لابد به عرض تون رسيده که&lt;br /&gt;همکار های شما ، خودشون نشسته اند و تصميم گرفته اند که هجده ساعت درس بدهند&lt;br /&gt;.بنده هيچ کاره ام .»&lt;br /&gt;- «اختيار داريد .»&lt;br /&gt;و نفهميدم با اين « اختيار داريد » چه می خواست بگويد . اما پيدا بود که&lt;br /&gt;بحث سر ساعات درس نيست . آنا تصميم گرفتم ، امتحانی بکنم :&lt;br /&gt;-«اين را هم اطلاع داشته باشيد که فقط دو تا از معلم های ما متاهل اند .»&lt;br /&gt;که قرمز شد و برای اين که کاری ديگری نکرده باشد ، برخاست و حکمش را از&lt;br /&gt; روی ميز برداشت . پا به پا می شد که ديدم بايد به دادش برسم .ساعت را از او&lt;br /&gt; پرسيدم . وقت زنگ بود . فراش را صدا کردم که زنگ را بزند و بعد به او گفتم ،&lt;br /&gt;بهتر است مشورت ديگری هم با رييس فرهنگ بکند و ما به هرصورت خوشحال خواهيم&lt;br /&gt;شد که افتخار همکاری با خانمی مثل ايشان را داشته باشيم و خداحافظ شما .از در دفتر&lt;br /&gt; که بيرون رفت ، صدای زنگ برخاست و معلم ها انگار موشان را آتش زد ه اند ، به&lt;br /&gt;عجله رسيدند و هر کدام از پشت سر ، آن قدر او را پاييد ند تا از در بزرگ آهنی&lt;br /&gt;مدرسه بيرون رفت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۳&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا صبح معلوم شد که ناظم ، دنبال کار مادرش بوده است که قرار بود بستری شود ،&lt;br /&gt; تا جای سرطان گرفته را يک دوره برق بگذارند . کل کار بيمارستان را من به کمک&lt;br /&gt;دوستانم انجام دادم و موقع آن رسيده بود که مادرش برود بيمارستان اما وحشتش گرفته&lt;br /&gt; بود و حاضر نبود به بيمارستان برود .و ناظم می خواست رسما دخالت کنم و با هم&lt;br /&gt;برويم خانه شان و با زبان چرب و نرمی که به قول ناظم داشتم مادرش را راضی کنم .&lt;br /&gt; چاره ا ی نبود .مدرسه را به معلم ها سپرديم و راه افتاديم . بالاخره به خانه ی آنها&lt;br /&gt; رسيديم . خانه ای بسيار کوچک و اجاره ای . مادر با چشم های گود نشسته&lt;br /&gt; و انگار زغال به صورت ماليده ! سياه نبود اما رنگش چنان تيره بود که وحشتم گرفت.&lt;br /&gt;اصلا صورت نبود .زخم سياه شده ای بود که انگار از جای چشم ها و دهان سر باز کرده&lt;br /&gt;است کلی با مادرش صحبت کردم از پسرش و کلی دروغ و دونگ ، و چادرش را روی&lt;br /&gt;چارقدش انداختيم و علی .... و خلاصه در بيمارستان بستری شدند .فردا که به&lt;br /&gt; مدرسه آمدم ، ناظم سرحال بود و پيدا بود که از شر چيزی خلاص شده است و خبر داد&lt;br /&gt; که معلم کلاس سه را گرفته اند .يک ماه و خرده ای می شد که مخفی بود و ما ورقه ی&lt;br /&gt;انجام کارش را به جانشين غير رسمی اش داده بوديم و حقوقش لنگ نشده بود و تا خبر&lt;br /&gt;رسمی بشنود و در روزنامه ای بيابد و قضيه به اداره ی فرهنگ و ليست حقوق بکشد ،&lt;br /&gt;باز هم می داديم . اما خبر که رسمی شد  ، جانشين واجد شرايط هم نمی توانست بفرستد&lt;br /&gt;و بايد طبق مقررات رفتار می کرديم و بديش همين بود . کم کم احساس کردم که مدرسه&lt;br /&gt;خلوت شده است و کلاس ها اغلب اوقات بيکارند . جانشين معلم کلاس چهار هنوز سر&lt;br /&gt; وصورتی به کارش نداده بود و حالا يک کلاس ديگر هم بی معلم شد . اين بود که باز&lt;br /&gt; هم به سراغ رئيس فرهنگ رفتم . معلوم شد آن دخترک ترسيده و « نرسيده متلک پيچش&lt;br /&gt; کرده ايد » رئيس فرهنگ اين طور می گفت . و ترجيح داد ه بود همان زير نظر&lt;br /&gt;خودش دفتر داری کند . و بعد قول و قرار و فردا و پس فردا و عاقبت چهار روز&lt;br /&gt;دوندگی تا دو تا معلم گرفتم .يکی جوانکی رشتی که گذاشتيمش کلاس چهار و ديگری&lt;br /&gt; باز يکی ازين آقا پسرهای بريانتين زده که هر روز کراوات عوض می کرد ، با نقش -&lt;br /&gt;ها و طرح های عجيب .عجب فرهنگ را با قرتی ها در آميخته بودند ! باداباد.&lt;br /&gt;اورا هم گذاشتيم سر کلاس سه . اواخر بهمن ، يک روز ناظم آمد اتاقم که بودجه ی&lt;br /&gt;مدرسه را زند ه کرده است . گفتم :&lt;br /&gt;- «مبارکه ، چه قدر گرفتی ؟»&lt;br /&gt;-« هنوز هيچ چی آقا . قراره فردا سر ظهر بياند اين جا آقا و همين جا قالش رو بکنند .»&lt;br /&gt;و فردا اصلا مدرسه نرفتم . حتما می خواست من هم باشم و در بده بستان ماهی&lt;br /&gt; پانزده قران ، حق نظافت هر اتاق نظارت کنم و از مديريتم مايه بگذارم تا تنخواه گردان&lt;br /&gt; مدرسه و حق آب و ديگر پول های عقب افتاده وصول بشود .... فردا سه&lt;br /&gt;نفری آمده بودند مدرسه .ناهار هم به خرج ناظم خورده بودند.و قرار ديگری برای&lt;br /&gt;يک سور حسابی گذاشته بودند و رفته بودند و ناظم با زبان بی زبانی حاليم کرد که اين بار&lt;br /&gt;حتما بايد باشم  و آن طور که می گفت ، جای شکرش باقی بودکه مراعات کرده بودند&lt;br /&gt;و حق بوقی نخواسته بودند .اولين باری بودکه چنين اهميتی پيدامی کردم . اين&lt;br /&gt;هم يک مزيت ديگر مديری مدرسه بود ! سی صد تومان از بودجه ی دولت بسته به&lt;br /&gt;اين بودکه به فلان مجلس بروی يا نروی.تا سه روز ديگر موعد سور بود  ، اصلا يادم&lt;br /&gt;نيست چه کرد م. اما همه اش در اين فکر بودم که بروم يا نروم؟يک بار ديگر استعفاء&lt;br /&gt;نامه ام را توی جيبم گذاشتم و بی اين که صدايش را در بياورم ، روز سور هم نرفتم .&lt;br /&gt;بعد ديدم اين طور که نمی شود. گفتم بروم قضايا را برای رييس فرهنگ بگويم .&lt;br /&gt; و رفتم . سلام و احوالپرسی نشستم . اما چه بگويم ؟ بگويم چون نمی خواستم در&lt;br /&gt; خوردن سور شرکت کنم ، استعفا می دهم ؟ .... ديدم چيزی ندارم که بگويم .&lt;br /&gt; و از اين گذشته خفت آور نبود که به خاطر سی صد تومان جا بزنم واستعفا بدهم ؟&lt;br /&gt; و « خداحافظ ؛ فقط آمده بودم سلام عرض کنم .» واز اين دروغ ها و استعفا&lt;br /&gt; نامه ام را توی جوی آب انداختم .اما ناظم ؛ يک هفته ای مثل سگ بود . عصبانی ،&lt;br /&gt; پر سروصدا و شارت و شورت ! حتی نرفتم احوال مادرش را بپرسم . يک هفته ی&lt;br /&gt; تمام می رفتم و در اتاقم را می بستم و سوراخ های گوشم را می گرفتم و تا ازو چز&lt;br /&gt;بچه ها بخوابد ، از اين سر تا آن سر اتاق را می کوبيدم .ده روز تمام ، قلب من و&lt;br /&gt; بچه ها با هم و به يک اندازه از ترس و وحشت تپيد . تا عاقبت پول ها وصول شد .&lt;br /&gt; منتها به جای سيصدو خرده ای ، فقط صد و پنجاه تومان . علت هم اين بود که در&lt;br /&gt; تنظيم صورت حساب ها اشتباهاتی رخ داده بود که ناچار اصلاحش کرده بودند !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۴&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غير از آن زنی که هفته ای يک بار به مدرسه سری می زد ، از اوليای اطفال دو سه&lt;br /&gt; نفر ديگر هم بودند که مرتب بودند . يکی همان پاسبانی که با کمربند ، پاهای پسرش&lt;br /&gt;را بست و فلک کرد .يکی هم کارمند پست و تلگرافی بودکه ده روزی يک بار می آمد و پدر&lt;br /&gt; همان بچه ی شيطان . و يک استاد نجار که پسرش کلاس اول بود و خودش&lt;br /&gt; سواد داشت و به آن می باليد وکار آمد می نمود .يک مقنی هم بود درشت استخوان و بلند&lt;br /&gt;قد که بچه اش کلاس سوم بود و هفته ای يک بار می آمد و همان توی حياط ، ده پانزده&lt;br /&gt; دقيقه ای با فراش ها اختلاط می کرد و بی سرو صدا می رفت .  نه کاری داشت ،&lt;br /&gt; نه چيزی ا ز آدم می خواست و همان طورکه آمده بود چند دقيقه ای را با فراش صحبت&lt;br /&gt;می کرد و بعد می رفت . فقط يک روز نمی دانم چرا رفته بود بالای ديوار&lt;br /&gt; مدرسه . البته اول فکر کردم مامور اداره برق است ولی بعد متوجه شدم که همان&lt;br /&gt;مرد مقنی است . بچه جيغ و فرياد می کردند و من همه اش درين فکر بودم که چه&lt;br /&gt; طور به سر ديوار رفته است ؟ماحصل داد و فريادش اين بود که چرا اسم پسر او&lt;br /&gt;را برای گرفتن کفش و لباس به انجمن نداديم .وقتی به او رسيدم نگاهی به او انداختم و&lt;br /&gt; بعد تشری به ناظم و معلم ها زدم که ولش کردند و بچه ها رفتند سرکلاس و بعد بی&lt;br /&gt;اين که نگاهی به او بکنم ، گفتم :&lt;br /&gt;- «خسته نباشی اوستا .»&lt;br /&gt;و همان طور که به طرف دفتر می رفتم رو به ناظم و معلم ها افزودم :&lt;br /&gt;-« لابد جواب درست و حسابی نشنيده که رفته سر ديوار.»&lt;br /&gt;که پشت سرم گرپ صدايی آمد و از در دفتر که رفتم تو ، او و ناظم با هم وارد شد ند.&lt;br /&gt;گفتم نشست . و به جای اينکه حرفی بزند به گريه افتاد . هرگز گمان نمی کردم از&lt;br /&gt; چنان قد و قامتی صدای گريه دربيايد .اين بود که از اتاق بيرون آمد م و فراش&lt;br /&gt; را صدا زدم که آب برايش بياورد و حالش که جا آمد ، بياوردش پهلوی من .&lt;br /&gt;اما ديگر از او خبری نشد که نشد .نه آن روز و نه هيچ روز ديگر .آن روز چند دقيقه ای&lt;br /&gt; بعد ، از شيشه ی اتاق خودم ديدمش که دمش را لای پايش گذاشته بود از در مدرسه بيرون&lt;br /&gt; می رفت و فراش جديد آمد که بله می گفتند از پسرش پنج تومان خواسته بودند&lt;br /&gt; تا اسمش را برای کفش ولباس به انجمن بدهند . پيدا بود باز تو ی کوک ناظم رفته&lt;br /&gt; است . مرخصش کردم و ناظم را خواستم .معلو م شد می خواسته ناظم را بزند .&lt;br /&gt; همين جوری و بی مقدمه .اواخر بهمن بودکه يکی از روزهای برفی با يکی ديگر از&lt;br /&gt; اوليای اطفال آشنا شدم . يارو مرد بسيار کوتاهی بود ؛ فرنگ ماب و بزک کرده&lt;br /&gt;و اتو کشيده که ننشسته از تحصيلاتش و از سفر های فرنگش حرف زد .می خواست&lt;br /&gt;پسرش را آن وقت سال از مدرسه ی ديگر به آن جا بياورد . پسرش از آن بچه -&lt;br /&gt;هايی بود که شير و مربای صبحانه اش را با قربان صدقه توی حلق شان می تپانند .&lt;br /&gt;کلاس دوم بود و ثلث اول دو تا تجديد آورده بود .می گفت در باغ ييلاقی اش که نزديک&lt;br /&gt;مدرسه است ، باغبانی دارند که پسرش شاگرد ماست و درس خوان است و پيدا است&lt;br /&gt;که بچه ها زير سايه شما خوب پيشرفت می کنند .و ازاين پيزرها . و حال به خاطر&lt;br /&gt;همين بچه ، توی اين برف و سرما ، آمده اند ساکن باغ ييلاقی شده اند . بلند شدم&lt;br /&gt;ناظم را صدا کردم و دست او و بچه اش را توی دست ناظم گذاشتم و خداحافظ شما&lt;br /&gt; ... و نيم ساعت بعد ناظم برگشت که يارو خانه ی شهرش را به يک دبيرستان&lt;br /&gt;اجاره داده ، به ماهی سه هزار و دويست تومان ، و التماس دعا داشته ، يعنی معلم سرخانه&lt;br /&gt; می خواسته و حتی بدش نمی آمد ه است که خود مدير زحمت بکشند و از ين گنده -&lt;br /&gt;گوزی ها .... احساس کردم که ناظم دهانش آب افتاده است . و من به ناظم&lt;br /&gt;حالی کردم خودش برود بهتراست و فقط کاری بکند که نه صدای معلم ها در بيايد و نه&lt;br /&gt; آخر سال ، برای يک معدل ده احتياجی به من بميرم و تو بميری پيدا کند . همان روز&lt;br /&gt;عصر ناظم رفته بود و قرار ومدار برا ی هر روز عصر يک ساعت به ماهی صدو پنجاه&lt;br /&gt;تومان .ديگر دنيابه کام ناظم بود . حال مادرش هم بهتر بود و از بيمارستان&lt;br /&gt;مرخصش کرده بودند و به فکر زن گرفتن افتاده بود .و هر روز هم برای يک نفر نقشه&lt;br /&gt;می کشيد حتی برای من هم .يک روز در آمد که چرا ما خودمان « انجمن خانه و مدرسه »&lt;br /&gt;نداشته باشيم ؟ نشسته بود و حسابش را کرده بود ديده بود که پنجاه شصت&lt;br /&gt; نفری از اوليای مدرسه دست شان به دهان شان می رسد و از آن هم که به پسرش درس&lt;br /&gt; خصوصی می داد قول مساعد گرفته بود . حاليش کردم که مواظب حرف وسخن&lt;br /&gt;اداره ای باشد و هرکار دلش می خواهد بکند .کاغذ دعوت را هم برايش نوشتم با آب وتاب&lt;br /&gt;و خودش برای ادره ی فرهنگ ، داد ماشين کردند و به وسيله ی خود بچه فرستاد .&lt;br /&gt; و جلسه با حضور بيست و چند نفری از اوليای بچه ها رسمی شد . خوبيش اين بود&lt;br /&gt;که پاسبان کشيک پاسگاه هم آمده بود ودم در برای همه ، پاشنه هايش را به هم می کوبيد و&lt;br /&gt;معلم ها گوش تا گوش نشسته بودند و مجلس ابهتی داشت و ناظم ، چای و شيرينی تهيه کرده&lt;br /&gt;بود و چراغ زنبوری کرايه کرده بود و باران هم گذاشت پشتش و سالون برای اولين بار&lt;br /&gt; درعمرش به نوايی رسيد .يک سرهنگ بود که رييسش کرديم و آن زن را که هفته ای&lt;br /&gt; يک بار می آمد نايب رئيس .آن که ناظم به پسرش درس خصوصی می داد نيامده بود .&lt;br /&gt; اما پاکت سر بسته ای به اسم مدير فرستاده بود که فی المجلس بازش کرديم .&lt;br /&gt; عذر خواهی از اينکه نتوانسته بود بيايد و وجه ناقابلی جوف پاکت .صدو پنجاه تومان .&lt;br /&gt; و پول را روی ميز صندوق دار گذاشتيم که ضبط و ربط کند .&lt;br /&gt;نائب رئيس بزک کرده و معطر شيرينی تعارف می کرد و معلم ها باهر با ر که شيرينی&lt;br /&gt; بر می داشتند ، يک بار تا بناگوش سرخ می شدند و فراش ها دست به دست چای می آوردند .&lt;br /&gt; در فکر بودم که يک مرتبه احساس کردم ، سی صد چهار صد تومان پول نقد ، روی ميز&lt;br /&gt; است و هشت صد تومان هم تعهد کرده بودند .پيرزن صندوقدار که کيف پولش&lt;br /&gt;را همراهش نياورده بود ناچار حضار تصويب کردند که پول ها فعلا پيش ناظم باشد .&lt;br /&gt;و صورت مجلس مرتب شد و امضا ها رديف پای آن و فردا فهميدم که ناظم همان شب&lt;br /&gt;روی خشت نشسته بوده و به معلم سور داده بوده است .اولين کاری که کردم رونوشت&lt;br /&gt;مجلس آن شب را برای اداره ی فرهنگ فرستادم . و بعد همان استاد نجار را&lt;br /&gt;صدا کردم و دستور دادم برای مستراح ها دوروزه در بسازد که ناظم خيلی به سختی&lt;br /&gt;پولش را داد .و بعد در کوچه ی مدرسه درخت کاشتيم . تور واليبال را تعويض&lt;br /&gt; و تعدادی توپ در اختيار بچه ها گذاشتيم برای تمرين در بعد از ظهر ها و آمادگی برای&lt;br /&gt;مسابقه با ديگر مدارس و درهمين حين سر و کله ی بازرس تربيت بدنی هم پيدا شد و&lt;br /&gt;هرروز سرکشی و بيا و برو .تا يک روز که به مدرسه رسيدم شنيدم که از سالون سر&lt;br /&gt;و صدا می آيد . صد اهالتر بود . ناظم سر خود رفته بود و سرخود دويست سی&lt;br /&gt;صد تومان داده بود و هالتر خريده بود و بچه های لاغر زير بار آن گردن خود را خرد&lt;br /&gt;می کرد ند . من در اين ميان حرفی نزدم . می توانستم حرفی بزنم ؟ من چيکاره ب&lt;br /&gt;ودم ؟اصلا به من چه ربطی داشت ؟ هر کار که دلشان می خواهد بکنند .مهم اين بود&lt;br /&gt;که سالون مدرسه رونقی گرفته بود .ناظم هم راضی بود و معلم ها هم . چون نه&lt;br /&gt;خبر از حسادتی بود و نه حرف و سخنی پيش آمد . فقط می بايست به ناظم سفارش&lt;br /&gt; می کردم که فکر فراش ها هم باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۵&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کم کم خودمان را برای امتحان ها ی ثلث دوم آماده می کرديم .  اين بود که اوايل اسفند ،&lt;br /&gt;يک روز معلم ها را صدا زدم و در شورا مانندی که کرديم بی مقدمه برای شان داستان&lt;br /&gt;يکی از همکاران سابقم را گفتم که هر وقت بيست می داد تا دو روز تب داشت .&lt;br /&gt; البته معلم ها خنديدند . ناچار تشويق شدم و داستان  آخوندی را گفتم که دربچگی معلم&lt;br /&gt;شرعيات مان بود و زير عبايش نمره می داد و دستش چنان می لرزيد که عبا تکان می-&lt;br /&gt; خورد و درست ده دقيقه طول می کشيد . و تازه چند ؟بهترين شاگردها دوازده .&lt;br /&gt; و البته باز هم خنديدند . که اين بار کلافه ام کرد .و بعد حالی شان کردم که بد نيست&lt;br /&gt;در طرح سوال ها مشورت کنيم و از اين حرف ها ...و از شنبه ی بعد ، امتحانات&lt;br /&gt;شروع شد . درست از نيمه ی دوم اسفند . سوال ها را سه نفر ی می ديديم .&lt;br /&gt;خودم با معلم هر کلاس وناظم . در سالون ميز ها را چيده بوديم البته از&lt;br /&gt;وقتی هالتر دار شده بود خيلی زيباتر شده بود . در سالون کاردستی های بچه در همه جا به&lt;br /&gt; چشم می خورد . هر کسی هر چيزی رابه عنوان کاردستی درست کرده بودند و&lt;br /&gt;آورده بودند .که برای اين کاردستی ها چه پول ها که خرج نشده بود و چه دست ها&lt;br /&gt;که نبريده بود و چه دعواها که نشده بود و چه عرق ها که ريخته نشده بود.پيش از هر&lt;br /&gt; امتحان که می شد ، خودم يک ميتينگ برای بچه ها می دادم که ترس از معلم و امتحان&lt;br /&gt;بی جا است و بايد اعتماد به نفس داشت و ازين مزخرفات ....ولی مگر حرف به&lt;br /&gt;گوش کسی می رفت ؟ از درکه وارد می شد ند ، چنان هجومی می بردند که نگو !&lt;br /&gt; به جاهای دو ر از نظر .يک بار چنان بود که احساس کردم مثل اينکه ازترس لذت&lt;br /&gt;می برند .اگر معلم نبودی يا مدير ، به راحتی می توانستی حدس بزنی که کی ه&lt;br /&gt;ا با هم قرار و مداری دارند و کدام يک پهلو دست کدام يک خواهد نشست .يکی دو بار&lt;br /&gt; کوشيدم بالای دست يکی شان بايستم و ببينم چه می نويسد . ولی چنان مضطرب&lt;br /&gt; می شدند و دست شان به لرزه می افتاد که از نوشتن باز می ماندند .می ديدم که اين&lt;br /&gt;مردان آينده ، درين کلاس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسيد که وقتی ديپلمه بشوند يا&lt;br /&gt;ليسانسه ، اصلا آدم نوع جديدی خواهند شد . آدمی انباشته ازوحشت ، انبانی از ترس و&lt;br /&gt;دلهره .به اين ترتيب يک روز بيشتر دوام نياوردم . چون ديدم نمی توانم قلب بچگانه ای&lt;br /&gt;داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه ها را درک کنم و هم دردی نشان بدهم .اين جور&lt;br /&gt; بودکه می ديدم که معلم مدرسه هم نمی توانم باشم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۶&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوروزقبل از عيد کارنامه ها آماده بود و منتظر امضای مدير .دويست و سی و شش تا امضا&lt;br /&gt;اقلا تا ظهر طوی می کشيد . پيش از آن هم تا می توانستم از امضای  دفترهای حضور&lt;br /&gt; و غياب می گريختم .خيلی از جيره خورهای دولت در ادارات ديگر يا&lt;br /&gt;در ميان همکارانم ديده بودم  که در مواقع بيکاری تمرين امضا می کنند .پيش از آن&lt;br /&gt;نمی توانستم بفهمم چه طور از مديری يک مدرسه يا کارمندی ساده يک اداره می شود به وزارت&lt;br /&gt;رسيد . يا اصلا آرزويش را داشت .نيم قراضه امضای آماده و هر کدام معرف يک شخصيت ،&lt;br /&gt; بعد نيم ذرع زبان چرب و نرم که با آن ، مار را از سوراخ بيرون&lt;br /&gt; بکشی ، يا همه جا را بليسی و يک دست هم قيافه .نه يک جور . دوازده جور .&lt;br /&gt;در اين فکرها بودم که ناگهان در ميان کارنامه ها چشمم به يک اسم آشنا افتاد .به اسم پسران&lt;br /&gt;جناب سرهنگ که رييس انجمن بود .رفتم توی نخ نمراتش . همه متوسط بود و جای ايرادی&lt;br /&gt; نبود . و يک مرتبه به صرافت افتادم که از اول سال تا به حال بچه ها ی&lt;br /&gt;مدرسه را فقط به اعتبار وضع مالی پدرشان قضاوت کرده ام .درست مثل اين پسر سرهنگ&lt;br /&gt;که به اعتبار کيابيای پدرش درس نمی خواند.  ديدم هرکدام که پدرشان فقيرتر&lt;br /&gt; است به نظرمن باهوش تر می آمده اند .البته ناظم با اين حرف ها کاری نداشت .مر قانونی&lt;br /&gt;را عمل می کرد . از يکی چشم می پوشيد به ديگری سخت می گرفت .&lt;br /&gt;اما من مثل اين که قضاوتم را درباره ی بچه ها از پيش کرده باشم و چه خوب بود که نمره ها&lt;br /&gt; در اختيار من نبود و آن يکی هم « انظباط » مال آخر سال بود .مسخره تر&lt;br /&gt; ين کارها آن است که کسی به اصلاح وضعی دست بزند ، اما در قلمروی که تا سر دماغش&lt;br /&gt; بيشتر نيست . و تازه مدرسه ی من ، اين قلمرو فعاليت من ، تا سردماغم هم&lt;br /&gt;نبود . به همان توی ذهنم ختم می شد . وضعی را که ديگران ترتيب داده بودند .به&lt;br /&gt;اين ترتيب بعد از پنج شش ماه ، می فهميدم که حسابم يک حساب عقلايی نبوده است.&lt;br /&gt;احساساتی بوده است . ضعف های احساساتی مرا خشونت های عملی ناظم&lt;br /&gt;جبران می کرد و اين بود که جمعا نمی توانستم ازو بگذرم . مرد عمل بود .کار را&lt;br /&gt;می بريد و پيش می رفت .در زندگی و درهر کاری ، هر قدمی بر می داشت ،برايش هدف بود .&lt;br /&gt;و چشم از وجوه ديگر قضيه می پوشيد . اين بود که برش داشت.ومن&lt;br /&gt; نمی توانستم . چرا که اصلا مدير نبودم .خلاص ... و کارنامه ی پسر سرهنگ را که&lt;br /&gt; زير دستم عرق کرده بود ، به دقت واحتياج خشک کردم و امضايی زير آن&lt;br /&gt;گذاشتم به قدری بد خط و مسخره بود که به ياد امضای فراش جديد مان افتادم .&lt;br /&gt;حتما جناب سرهنگ کلافه می شد که چرا چنين آدم بی سوادی را با اين خط و ربط امضا&lt;br /&gt;مدير مدرسه کرده اند .آخر يک جناب سرهنگ هم می تواند که امضای آدم معرف شخصيت آدم است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۷&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اواخر تعطيلات نوروز رفتم به ملاقات معلم ترکه ای کلاس سوم .ناظم که با او ميانه&lt;br /&gt;خوشی نداشت . ناچار با معلم حساب کلاس پنج و شش قرار و مداری گذاشته بودم&lt;br /&gt;که مختصری علاقه ای هم به آن حرف و سخن ها داشت .هم به وسيله ی او بود که&lt;br /&gt;می دانستم نشانی اش کجا است و توی کدام زندان است .در راه قبل از هر چيز خبر&lt;br /&gt; داد که رييس فرهنگ عوض شده واين طور که شايع است يکی از هم دوره ای های من ،&lt;br /&gt; جايش آمد ه. گفتم :&lt;br /&gt;- «عجب ! چرا ؟ مگه رييس قبلی چپش کم بود ؟»&lt;br /&gt;- «چه عرض کنم .می گند پا تو کفش يکی از نماينده ها کرده . شما خبر نداريد ؟»&lt;br /&gt;-«چه طور؟ از کجا خبر داشته باشم ؟»&lt;br /&gt;- «هيچ چی ... می گند دوتا از کار چاق کن های انتخاباتی يارو از صندوق&lt;br /&gt;فرهنگ حقوق می گرفته اند ؛ شب عيدی رييس فرهنگ حقوق شون رو زده .»&lt;br /&gt;- «عجب ! پس اونم می خواسته اصلاحات کنه ! بيچاره .»&lt;br /&gt;و بعد از اين حرف زديم که الحمد الله مدرسه مرتب است و آرام و معلم ها همکاری&lt;br /&gt;می کنند و ناظم بيش از اندازه همه کاره شده است .ومن فهميدم که باز لابدمشتری&lt;br /&gt;خصوصی تازه ای پيدا شده است که سر و صدای همه همکارها بلند شده .دم در زندان&lt;br /&gt;شلوغ بود .کلاه مخملی ها ، عم قزی گل بته ها ، خاله خانباجی ها و ...اسم نوشتيم&lt;br /&gt;و نوبت گرفتيم و به جای پاها ، دست ها مان زير بار کوچکی که داشتيم ، خسته&lt;br /&gt;شد و خواب رفت تا نوبت مان شد .ا زاين اتاق به آن اتاق و عاقبت نرده های آهنی و&lt;br /&gt; پشت آن معلم کلاس سه و ... عجب چاق شده بود !درست مثل يک آدم حسابی&lt;br /&gt;شده بود . خوشحال شديم و احوالپرسی و تشکر ؛ و ديگر چه بگويم ؟&lt;br /&gt;بگويم چرا خودت را به دردسر انداختی ؟ پيدا بود از مدرسه و کلاس به خوش تر می گذرد .&lt;br /&gt;ايمانی بود و او آن را داشت و خوشبخت بود و دردسری نمی ديد و زندان حداقل برايش&lt;br /&gt; کلاس درس بود . عاقبت پرسيدم :&lt;br /&gt;- «پرونده ای هم برات درست کردند يا هنوز بلاتکليفی »&lt;br /&gt;- «امتحانمو دادم آقا مدير ، بد از آب در نيومد .»&lt;br /&gt;- «يعنی چه ؟»&lt;br /&gt;-«يعنی بی تکليف نيستم . چون اسمم تو ليست جيره ی زندون رفته . خيالم راحته .&lt;br /&gt; چون سختی هاش گذشته .»&lt;br /&gt;ديگر چه بگويم .ديدم چيزی ندارم خداحافظی کردم و او رابا معلم حساب تنها گذاشتم&lt;br /&gt;و آمدم بيرون و تا مدت ملاقات تمام بشود ، دم در زندان قدم زدم و به زندانی فکر کردم که&lt;br /&gt; برای خودم ساخته بودم .يعنی آن خر پول فرهنگ دوست ساخته بود . &lt;br /&gt;ومن به ميل و رغبت خودم را در آن زندانی کرده بودم . اين يکی را به ضرب دگنک&lt;br /&gt;اين جا آورده بودند .ناچار حق داشت که خيالش راحت باشد . اما من به ميل و رغبت&lt;br /&gt; رفته بودم و چه بکنم ؟ ناظم چه طور ؟ راستی اگر رييس فرهنگ از هم دوره ای های&lt;br /&gt;خودم باشد ؛ چه طور است بروم و ازو بخواهم که ناظم را جای من بگذارد ، يا&lt;br /&gt;همين معلم حساب را ؟... که معلم حساب در آمد و را ه افتاديم .با او هم ديگر حرفی&lt;br /&gt; نداشتم . سرپيچ خداحافظ شما و تاکسی گرفتم و يک سر به اداره ی فرهنگ&lt;br /&gt; زدم.گرچه دهم عيد بود ، اما هنوز رفت و آمد سال نو تمام نشده بود .برو و بيا و شيرينی&lt;br /&gt;و چای دو جانبه . رفتم تو . سلام و تبريک و همين تعارفات را پراند م.&lt;br /&gt;بله خودش بود . يکی از پخمه های کلاس . که آخر سال سوم کشتيارش شد م دو بيت&lt;br /&gt;شعر را حفظ کند ، نتوانست که نتوانست .و حالا او رئيس بود و من آقا مدير .&lt;br /&gt;راستی حيف ازمن ، که حتی وزير چنين رييس فرهنگ هايی باشم !ميز همان طور پاک&lt;br /&gt;بود و رفته .اما زير سيگاری انباشته از خاکستر و ته سيگار .بلند شد و چلپ و چولوپ&lt;br /&gt;روبوسی کرديم و پهلوی خودش جا باز کرد و گوش تا گوش جيره خورهای فرهنگ&lt;br /&gt; تبريکات صميمانه و بدگويی از ماسبق و هندوانه و پيزرها ! و دو نفر که قد و قواره اشان&lt;br /&gt;به درد گود زورخانه می خورد يا پای صندوق انتخابات شيرينی به مردم می دادند .&lt;br /&gt;نزديک بود شيرينی را توی ظرفش بيندازم که ديدم بسيار احمقانه است . سيگارم که&lt;br /&gt;تمام شد قضيه ی رييس فرهنگ قبلی و آن دو نفر را در گوشی ازش پرسيدم ، حرفی نزد .&lt;br /&gt; فقط نگاهی می کرد که شبيه التماس  بود و من فرصت جستم تا وضع معلم کلاس سوم&lt;br /&gt;را برايش روشن کنم و از او بخواهم تا آن جا که می تواند جلوی حقوقش را نگيرد .&lt;br /&gt;و از در که آمد م بيرون ، تازه يادم آمد که برای کار ديگری پيش رييس فرهنگ بودم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۸&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز ديروز افتضاحی به پا شد .معقول يک ماهه ی فروردين راحت بوديم . اول ارديبهشت&lt;br /&gt;ماه جلالی و کوس رسوايی سر ديوارمدرسه .نزديک آخر وقت يک جفت پدرو مادر ، بچه -&lt;br /&gt;شان درميان ، وارد اتاق شدند . يکی برافروخته و ديگری رنگ و رو باخته&lt;br /&gt; و بچه شان عينا مثل اين عروسکهای کوکی . سلام و عليک و نشستند . خدايا ديگر&lt;br /&gt; چه اتفاقی افتاده است ؟&lt;br /&gt;-« چه خبر شده که با خانوم سرافرازمون کرديد ؟»&lt;br /&gt;مرد اشاره ای به زنش کرد که بلند شد و دست بچه را گرفت و رفت بيرون و من ماندم&lt;br /&gt; و پدر .اما حرف نمی زد . به خودش فرصت می داد تا عصبانيتش بپزد .&lt;br /&gt;سيگارم را در آوردم و تعارفش کرد م. مثل اين که مگس مزاحمی را از روی دماغش&lt;br /&gt;بپراند ، سيگار را رد کرد و من که سيگارم را آتش می زدم ،فکر کردم لابد دردی داردکه&lt;br /&gt;چنين دست و پا بسته و چنين متکی&lt;br /&gt;به خانواده به مدرسه آمده .باز پرسيدم :&lt;br /&gt;-«خوب ، حالا چه فرمايش داشتيد ؟&lt;br /&gt;که يک مرتبه ترکيد :&lt;br /&gt;-« اگه من مدير مدرسه بودم و هم چه اتفاقی می افتاد ، شيکم خودمو پاره می کردم .&lt;br /&gt;خجالت بکش مرد ! برو استعفا بده . تا اهل محل نريختن تيکه تيکه ات کنند ، دوتا گوشتو&lt;br /&gt; وردار و دررو . بچه های مردم می آن اين جا درس بخونن و حسن اخلاق. نمی آن که ..»&lt;br /&gt;- «اين مزخرفات کدومه آقا ! حرف حساب سرکار چيه ؟»&lt;br /&gt;و حرکتی کردم که اورا از در بيندازم بيرون . اما آخر بايد می فهميدم چه مرگش است .&lt;br /&gt;  ولی آخر با من چه کار دارد ؟»&lt;br /&gt;-« آبروی من رفته . آبروی صد ساله ی خونواده ام رفته . اگه در مدرسه ی&lt;br /&gt;تو رو تخته نکنم ، تخم بابام نيستم . آخه من ديگه با اين بچه چی کار کنم ؟»&lt;br /&gt;تو اين مدرسه ناموس مردم در خطره . کلانتری فهميده ؛ پزشک قانونی فهميده ؛ يک&lt;br /&gt; پروند ه درست شده پنجاه ورق ؛ تازه می گی حرف حسابم چيه ؟حرف حسابم اينه&lt;br /&gt; که صندلی و اين مقام از سر تو زياده . حرف حسابم اينه که می دم محاکمه ات کنند و&lt;br /&gt;از نون خوردن بندازنت ....او می گفت و من گوش  می کردم و مثل دو تا سگ&lt;br /&gt;هار به جان هم افتاده بوديم که در باز شد و ناظم آمد تو . به دادم رسيد .  در&lt;br /&gt;همان حال که من و پدر بچه در حال دعوا بوديم زن و بچه همان آقا رفته بودند و قضايا&lt;br /&gt;را برای ناظم تعريف کرده بودند و او فرستاده بوده فاعل را از کلاس کشيده بودند بيرون&lt;br /&gt;..و گفت چه طور است زنگ بزنيم و جلوی بچه ها ادبش کنيم و کرديم . يعنی&lt;br /&gt;اين بار خود من رفتم ميدان . پسرک نره خری بود از پنجمی ها با لباس مرتب و صورت&lt;br /&gt; سرخ و سفيد و سالکی به گونه . جلوی روی بچه ها کشيدمش زير مشت و لگد&lt;br /&gt;و بعد  سه تا از ترکه ها را که فراش جديد فوری از باغ همسايه آورده بود ، سه سرو&lt;br /&gt; صورتش خرد کردم . چنان وحشی شده بودم که اگر ترکه ها نمی رسيد ، پسرک&lt;br /&gt;را کشته بودم . اين هم بود که ناظم به دادش رسيد و وساطت کرد و لاشه اش را توی&lt;br /&gt; دفتر برد ند و بچه هارا  مرخص کردند و من به اتاقم برگشتم و با حالی زار روی&lt;br /&gt;صندلی افتادم ، نه از پدر خبری بود و نه از مادرو نه از عروسک های کوکی شان که&lt;br /&gt;ناموسش دست کاری شده بود . و تازه احساس کردم که اين کتک کاری را بايد&lt;br /&gt;به او می زدم .خيس عرق بودم و دهانم تلخ بود . تمام فحش هايی که می بايست&lt;br /&gt;به آن مردکه ی دبنگ می دادم و نداده بودم ، دردهانم رسوب کرده بود و مثل دم مار&lt;br /&gt;تلخ شده بود .اصلا چرا زدمش ؟چرا نگذاشتم مثل هميشه ناظم ميدان داری کند که&lt;br /&gt; هم کارکشته تر بود و هم خونسردتر . لابد پسرک با دختر عمه اش هم نمی تواند&lt;br /&gt;بازی کند . لابد توی خانواده شان ، دخترها سر ده دوازده سالگی بايد از پسر های هم&lt;br /&gt;سن رو بگيرند . نکند عيبی کرده باشد ؟و يک مرتبه به صرافت افتادم که بروم ببينم&lt;br /&gt;چه بلايی به سرش آورده ام . بلند شدم و يکی از فراش ها را صدا کردم که فهميدم&lt;br /&gt;روانه اش کرده اند .آبی آورد که روی دستم می ريخت و صورتم را می شستم و&lt;br /&gt; می کوشيدم که لرزش دست هايم را نبيند . و در گوشم آهسته گفت که پسر مدير شرکت&lt;br /&gt;اتوبوسرانی است و بد جوری کتک خورده و آن ها خيلی سعی کرده اند که تر و تميزش&lt;br /&gt;کنند ... احمق مثلا داشت توی دل مرا خالی می کرد .نمی دانست که&lt;br /&gt;من اول تصميم را گرفتم ، بعد مثل سگ هار شد م . و تازه می فهميدم کسی را زد ه ام&lt;br /&gt;که لياقتش را داشته .حتما از اين اتفاق ها جای ديگر هم می افتد.آدم بردارد پايين&lt;br /&gt;تنه بچه ی خودش را ، يا به قول خودش ناموسش را بگذارد سر گذر که کلانتر محل&lt;br /&gt;و پزشک معاينه کنند ! تا پروند ه درست کنند ؟با اين پدرو مادرها بچه ها حق دارند&lt;br /&gt;که قرتی و دزد و دروغگو از آب در بيايند . اين مدرسه ها را اول برای پدرو مادر&lt;br /&gt; ها باز کنند ... با اين افکار به خانه رسيدم .زنم در را که باز کرد ؛ چشم هايش گرد شد .&lt;br /&gt; هميشه وقتی می ترسد  اين طور می شود.برای اينکه خيال نکند آدم کشته ام ، زود&lt;br /&gt;قضايا رابرايش گفتم . و ديد م که در ماند .يعنی ساکت ماند . آب سرد ، عرق&lt;br /&gt; بيدمشک ، سيگار پشت سيگار فايده نداشت، لقمه از گلويم پايين نمی رفت و دست ها&lt;br /&gt;هنوز می لرزيد . هر کدام به اندازه ی يک ماه فعاليت کرده بودند . با سيگار&lt;br /&gt; چهارم شروع کرد م:&lt;br /&gt;-« می دانی زن ؟ بابای يارو پول داره . مسلما کار به دادگستری و اين جور خنس ها&lt;br /&gt;می کشه . مديريت که الفاتحه . اما خيلی دلم می خواد قضيه به&lt;br /&gt;داد گاه برسه . يک سال آزگار رو دل کشيده ام و ديگه خسته شده ام . دلم می خواد&lt;br /&gt;يکی بپرسه چرابچه ی مردم رو اين طوری زدی ، چرا تنبيه بدنی کردی!&lt;br /&gt;آخ يک مدير مدرسه هم حرف هايی داره که بايد يک جايی بزنه ....»&lt;br /&gt;که بلند شد و رفت سراغ تلفن . دو سه تا از دوستانم را که در دادگستری کاره ای بودند ،&lt;br /&gt;گرفت و خودم قضيه را برای شان گفتم که مواظب باشند .فردا پسرک فاعل به مدرسه&lt;br /&gt;نيامده بود . و ناظم برايم گفت که قضيه از ين قرار بوده است که دوتايی به&lt;br /&gt;هوای ديدن مجموعه تمبر های فاعل با هم به خانه ای می روند و قضايا همان جا اتفاق&lt;br /&gt; می افتد و داد و هوار و دخالت پدر و مادر های طرفين و خط ونشان و شبانه کلانتری ؛&lt;br /&gt;و تمام اهل محل خبر دارند . او هم نظرش اين بود که کار به دادگستری خواهد کشيد .&lt;br /&gt; و من يک هفته ی تمام به انتظار اخطاريه ی دادگستری صبح و عصر به مدرسه&lt;br /&gt; رفتم و مثل بخت النصر پشت پنجره ايستادم .اما در تمام اين مدت نه از فاعل خبری&lt;br /&gt; شد ، نه از مفعول و نه از پدر و مادر ناموس پرست و نه از مدير شرکت&lt;br /&gt; اتوبوسرانی . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .بچه ها می آمدند و می رفتند ؛ برای&lt;br /&gt;آب خوردن عجله می کردند ؛ به جای باز ی کتک کاری می کردند  و همه چيز مثل قبل بود .&lt;br /&gt;فقط من ماندم و يک دنيا حرف و انتظار.تا عاقبت رسيد .... احضاريه ی ای&lt;br /&gt; با تعيين وقت قبلی برای دو روز بعد ، در فلان شعبه و پيش فلان بازپرس دادگستری .&lt;br /&gt; آخر کسی پيدا شده بود که به حرفم گوش کند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۹&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا دو روز بعدکه موعد احضار بو د،&lt;br /&gt; اصلا از خانه در نيامدم . نشستم و ماحصل حرف هايم را روی کاغذ آوردم .&lt;br /&gt; حرف هايی که با همه ی چرندی هر وزير فرهنگی می توانست با آن يک برنامه ی&lt;br /&gt; هفت ساله برای کارش بريزد .و سرساعت معين رفتم دادگستری . اتاق معين و&lt;br /&gt;بازپرس  معين . در را باز کردم و سلام ، و تا آمدم خودم را معرفی کنم و احضاريه&lt;br /&gt;را در بياورم ، يارو پيش دستی کرد و صندلی آورد و چای سفارش داد و « احتياجی&lt;br /&gt;به اين حرف ها نيست و قضيه ی کوچک بود و حل شد و راضی به زحمت شما نبوديم ...»&lt;br /&gt;که عرق سرد بر بدن من نشست . چاييم را که خوردم ، روی همان کاغذ نشان دار دادگستری&lt;br /&gt;استعفا نامه ام را نوشتم و به نام هم کلاسی پخمه ام که تازه رييس شده بود ، دم در پست کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;               پایان&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9017691-109963103194119850?l=book007.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://book007.blogspot.com/feeds/109963103194119850/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9017691&amp;postID=109963103194119850' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9017691/posts/default/109963103194119850'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9017691/posts/default/109963103194119850'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://book007.blogspot.com/2004/11/blog-post.html' title='بنام خداوند بخشنده مهربان'/><author><name>book007</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08760074752046619443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry></feed>
